سلام بازم منم با حرفای تکراریم
موضوع جدیدی نیست خیلی ولی بازم حرفای شما قوت قلب میده و کمک میکنه تو رفتار و کار درست
خلاصه میگم از ابتدا تا کسی اگه در جراین نیست هم بتونه کمکم کنه
خانواده من از نظر مالی بالاتر از همسرم هستن و از همون ابتدا طلبکارانه همسرم از ما توقع خرج داشتن
اوایل ازدواجمون پدرم گفتن دخترم فلانجا زمین به نامش کردم و تو ذهنش این بود که یعنی پشتوانه خرج های ایندش جهازو اینا باشه
گذشت و همیشه همسرم پشت سر میگفتن چرا زمینو نمیدن تا اینکه پدرم خونه خریدن برامون و همسرم مشارکت کردن و خونه به نام من شد و منم مهریمو در قبالش دادم حالا این وسط زیاد ماجرای مالی بود که دیگه صرف نظر میکنم
تا اینکه همون زمینو بابام خواستن بفروشن و لازم داشتن و اصلا فکر نمیکردم با وجود دادن خونه بازهم همسرم اون زمینو بخوان و وقتی به من گفتن من ازشون خواستم خودشون بگن بهش چون میدونم خیلی براش مهمه که اون زمینو از دست بده
پدرم اومدن خونمون و گفتن دارن میفروشنش و این زمین منظورشون پشواته خرجایی که برام کردن بوده و مقداری فقط (حدود سیصد میلیون) ازش میمونه برای دخترم که در فرصتی مناسب برای کار ایندش یا برای فرزندش صرف میکنم
حالا همسرم ازم خواستن برم همین فردا از بابام اون سیصد تومنو مطالبه کنم
وگفتن میخوان خونه بخرن و طلاهامم بفروشم و روش بذارم تا ئولش جور شه (نگفتن به نام من ولی قطعا به نام من منظورشون بوده) تا از اجارش استفاده کنیم
راسش من تو شوکم چون من باهاش همون مان اتمام حجت کردم که من دیگه ابدا از خانوادم چیزی نمیخوام و اگر خواستی خودت باید عنوان کنی اما حالا با هیجان زیاد و طلبکارانه ازم میخواد سریع اون ئولو بگیرم که داره این خونه رو میخره!
لطفا کمک کنین









علاقه مندی ها (Bookmarks)