سلام آقای Quality ممنون از نظر لطفتون و حسنتوجهتون
Shirinamخانممرسی از نظر وهمدردیت عزیزم
از اینکه پست هایخیلی طولانی و شاید خسته کننده قراره بزارم عذر میخوام خواستم زوایای پنهانی کهآقای Quality گفتنشاید با بیان جزییات مشخص تر شه سعی کردم بدی ها واشتباهات خودمم واضحتر بگم
بله نزدیک دو سالدوست بودیم اما این دوستی بخاطر بعد مسافت دورادور بود. و بیشتر از راه تلفن وپیام در اتباط بودیم .من در جنوب کشور دانشجو بودم ایشون در مشهد سرباز.اما خب چونخیلی عاشق هم بودیم از هر فرصتی برای دیدار حضوری استفاده می کردیم ایشون ماموریت های سربازی که برای شهر دانشگاه من بودرو داوطلبانه قبول میکرد و چندین بار این مسیر پونزده ساعته رو اومد تا فقط پنج ششساعت کنار هم باشیم و یکی دو باری هم من رفتم مشهد(البته میدونم اشتباه کردم عشقچشامو کور کرده بود اما چون اولین بار بود به شخصی این حسو داشتم برای خودم توجیهمیکردم ..یجورایی رو دور هیجان و ماجراجویی افتاده بودم ینی واقعا خبط و خطای منتو زندگیدر این موارد فقط یبار تو زندگیمبوده اونم با همسرم .. با وجود خواستگارایی که به مراتب خیلی ابراز عشقای شدیدتریا شرایط خیلی بهتر از همسرم داشتن اما این حسو به این شکل هیچوقت نتونسته بودم بهکسی پیدا کنم ) در هر صورت ایشون در طول اون دو سال وقتی مطمئن میشد منم تا چه حددلبستشم یه چیزی از گذشتش اعتراف میکرد و من با اینکه عمیقا ناراحت میشدم قدرت جداشدن ازش رو نداشتم . مثلا قبل از ازدواج اعتراف کرده بود که گذشته ی خیلی بدیداشته( پارتی های مختلط مشروب سیگار یه مورد رابطه نامشروع پنج ماهه در 19 سالگی به وسوسه یه زن مطلقه که15 سال بزرگتر بود . دو مورد زندان یه هفته ای به خاطر چاقو کشی بخاطر فحشی که به خواهرشداده بودن و زیاد اهل دعوا بودن ، اما اشاره ای به مواد نکرده بود هر چند بعدازدواج وقتی اون وسیله مصرف مواد رو در کشوش پیدا کردمو گف برای پسر عممه اینم گفکه ما دور این بچه بازیارو خط کشیدیم اینکارا واسه جوونیامون بوده گفتم ینی توحشیش میکشیدی گف دوران 19 20 سالگی یه دو سه باری الکی بعد ذیگه نه!! ) اما گف یک سال و نیمهپشیمونه و گذاشته کنار و دایم ازین حرف میزد که به حرمت تو هیچوقت سمت اون گذشتهنمیرم. وقتی حقایق فهمیدم برای منی که خودم گذشته ی پاکی داشتم و موردای خیلی خوبو سالمی روبروم بود خیلی سخت بود کنار اومدن با این حجم از گذشته سیاه اما همش نامه های پر سوز و گداز و عاشقانه برام مینوشت ودایم ازینکه تو زندگیشم تشکر میکرد و اینکه بخاطر تو میخوام پاک ترین آدم باشم .خیلی مذهبی نبود اما دو مورد تو رفتارشو خیلی دوس داشتم و بهم امید میداد یکیاینکه عشق شدیدی به امام رضا داشت و دایم تو حرفاش میگف . و یکی هم اینکه بشدت بهمحرم و امام حسین علاقه داشت طوریکه میگف من مداحی گوش میدم ناخودآگاه گریه اممیگیره . و تو دو تا هیئت مسئول دسته روی و نوشتن نت و اجرای دسته رو داشت( کهمحرم امسال که دو ماه بعد دعوای پیش اومده شد شنیدم امسال تو هیچ هیئتی نرفته ) ودو هفته بعد دعوا گف من همون آدم کثیف گذشته شدم ازین به بعد ..
اینطور بگم که منموقع ازدواج تقریبا 70 درصد میدونستم که این ازدواج عقلی و منطقی اشتباهه اما بخاطر احساساتمنتونستم تصمیم دیگه ای بگیرم . یه چیزی که متاسفانه تو رابطه ما چه دوران دوستی چهبعد ازدواج خیلی اسمش به زبون میومد جدایی و طلاق بود این شد که انگار برایسوزوندن هم این کلمه رو می گفتیم و قبحش ریخته بود..
در مورد دعوای چهارماه پیش شاید من یکم بد توضیح دادم . اینطور نبود که شوهرم به قصد بردن آبروی مناومده باشه خونمون یا جلوی همسایه ها از من بد گفته باشه. نمیدونم تو پست های قبلتا چه حد اشاره کردم.. یسری نکات دیگه هم مبگم شاید قضیه روشن تر شد
همین جا از طولانی شدن پست عذر میخوام اما باجزییات میگم چون معمولا آخرین حرفای هر کس تو رابطه جمع بندی از مهمترین نکاتیه کهناراحتش کرده یا حس و حالشو توضیح میده.. اون چند مرحله روزای آخر تا رسیدن بهروزی که گف یه کلام طلاق ،رو توضیح میدم ..
ببینید قضیه ازتقریبا ده پونزده رو قبل اون دعوا با برادرم ،جدی شد برای طلاق. به این شکل که من دیدم مدت زیادیه این آقا نهاز من میخواد خونشون برم نه خونه ما میاد( البته خونه ما اومدن خودش ماجرایی داره)تقریباسه هفته قبل اون دعوا به اصرار من که خیلی وقته تفریحی نرفتیم قرار شد بریم جنگلشبم موندیم (که من شب متوجه سرد بودن ایشون در ابتدابا اینکه چند هفته ای میشد که پیش هم نبودیم شدم البته تو راه یکم بحثمون شد سر اینکه من گفتمجای تکراری نریم بریم یه جای بکر تر آخه ما شمالیم اطرافمون پر از مناطق بکره اماطبق معمول نظر من براش ارزشی نداشت و تا دید من ابراز ناراحتی کردم و یکم اعتراضخواست برگرده خونه که باز من کوتاه اومدم گفتم باشه هر جا تو بگی کلا با بی حوصلگیتمام رفتار میکرد انگار کاملا به زور اونجاس چهرش حالت عصبی داشت حتی قبل بحثکوچیک ما
یباری قبل این ماجراهم بهش اشاره کردم که حس میکنم سرد مزاجی گفت سرد نیستم از بی پولی بی حسم یا وقتی قبل جنگل رفتن به پیشنهادم برای جنگلتمایلی خیلی نشون نمیداد بهش گفتم حسمیکنماصلا دوس نداری با من جاییبری گفتم منم غرور دارم اگه دوس نداری بگو اصلا نریم گف باور کن من از جیب خالی و وضعیت خودم گریانم وگرنه منم از خدامه همش بریم تفربح { این در حالی بود که با پسر عمشخوب کوهنوردی میرف همون روزم که دنبالم اومد دیدم کوله کوهنوردیش با ماهیتابه کثیفپشت ماشینشه ما قرار بود پنجشنبه بریمیدفه گفته بود نقشه برداری برام پیش اومد فردا صب بریم جایی که میرم آنتن ندارهآخر شب پیام داد فردا تا بعدظهر صبرکن پسرعمم تنها رفته کوه برگرده چادرشو ازشبگیرم وقتی دیدمش کاملا معلوم بود دو تایی باهم بودن و اصل روز تعطیلشو پسرعمشوترجیح داده تا من و باز هم دروغش معلومشد} منم قربون صدقش رفتم گفتم عزیزم منم میبینم روحیه هر دومون یکم بهم ریختهمیخوام با اینکارا حال وهوامون عوض شه بعد گفتم حالا یوقت دست منه من پول میزارمیوقت دست توئه تو میزاری ینی منظورمو رسوندم که دست من هس تو نگران نباش من و تونداریم که البته هزینه خاصی هم نداشت !خیلی چیزارو من تو خونه در کمال سلیقه و باجزییات آماده میکردم برای بیرون رفتنامون ) و قرارشد فردا پس فرداش هم بریم خونه اونا وقتیبرگشتیم بعد دو روز دیدم خبری ازش نیس منم بهش گفتم من کی بیام خونتون مادرتم که پاشو عمل کرده بیامکمک . گف نه لازم نیس منم بهم برخورد چرا انقد میخواد رابطه منو با خونشون قطع کنهمن که اونجا میرم کوتاهی ای نمیکنم یا رفتار بدی ندارم این پس زدنشو و سرد رفتارکردنش بدون دلیل خاصی منو خیلی بهم میریخت ضمن اینکه یه موارد مشکوکی حس کرده بودمحس میکردم یا پای کس دیگه ای در میونه یا از یجا دیگه داره تامین میشه که انقد ازمفاصله داشتن براش راحته .. وقتی گفت نه گفتم میای پس یکم دور بزنیم دلم گرفته روزتعطیلم بود بهانه آورد که دارم حیاط تمیز میکنم! منم کلا تو دلم انباشته شده بودهمه چی ، گفتم خسته شدم از بس همش من پیشنهاد دهنده بودم انگار فقط من این زندگیرو میخوام گفتم امتحانم کردم یه مدت هیچی بهت نگفتم شاید تو بگی اما انگار نهانگار گفتم ازین به بعدم بگی دیگه برام ارزش نداره اینجا به حرف اومدو مسائلیو روکرد.گف بیخود با این حرفا منو احساساتی نکن گف از خودت سوال کن بپرس من تو محلتونیه چیزیم بشه جرات دارم بیام در خونتون رو بزنم؟نه ندارم بخدا ندارم مادرت یه کاریکرده که ندارم باید منتظر باشم هر وقت دعوتم کرد بیام تو خونش سالی دوبار هر وقتداداش بزرگت از اون شهر اومد پس منم با تو همین رفتارو میکنم من از اول اینجورنبودم اما حالا شدم ..وقتی با آدمی مواجه بشی که طرد بشی از خانوادش رفتار خشک وسرد ببینی خودتم اینجوری میشی .. اون زندگی که فکرشو میکردم این نبود..!
اینا عین حرفاش بودمن بعد خوندنش خیلیی عصبانی شدم چون بیشتر حرفاش بزرگنمایی و غلو یا برداشت اشتباهو دروغ بود خانواده من بیشترین احترامو بهش میزاشتن ..رفتار سرد و خشک!! ..همش بهشتوجه میکردن خودش قاطی نمیشد خیلی.. بله شاید خونه ما جوری بود که رسم نبود دامادسر زده بیاد هر وقت دلش خواست یا حالت دعوتی بود اما این خودش بود که واسه اون جااومدن کلاس میزاشت هر بار ساعت هشت میومد با اینکه خانواده من بهش اصرار میکردن شببمونه ساعت ده یازده میرفت!! هم منو با اینکارش کوچیک میکرد جلو اونا ، همم حرفاونا رو زمین میزد یا یجوری از مادرم گف انگار با چوب دنبالش کرده! فوقش چند بارگفته دخترمو اذیت نکنو... شبش زنگ زدم گفتم فردا بیا خونمون هیچکی تو رو طرد نکردهاما گفت دیگه نمیاد..
ازینکه با دلیلایواهی داشته از من انتقام میگرفته و منو پس میزده خیلی عصبانی بودم وکاملاپرخاشگرانه باهاش رفتار کردم..صادقانه بگم این آخریا صبرم خیلیییییی پایین اومدهبود واون چند هفته آخر از دوری زیاد و حس پس زده شدن و خورد شدن غرور وشک به وجودکسی تو زندگیش پشت هم رفتار پرخاشگرانه نشون دادم که به حرف جدایی رسید.اما کلیترفتار من در طول این چند سال اینطور نبوده.. با اینکه چند روز گذشت و چون اون روز پرخاش کردهبودم و بقولش غرغر جواب تلفنامو نمیداد بیهیچوجه البته روز اول تنهاش گذاشتم اخرشب زنگ زدم، باز دعوامون شد منم با اینکهمییییدونستم رفتارم اشتباه محضه اما برای خالی کردن خشمم بشدت با تماسای پشت هم کهجواب نمیداد و اس ام اس های پشت هم خواستم اعصاب اونم خوردتر کنم اینم بگم اگهجواب میداد یذره باهام حرف میزد سریع باهاش خوب میشدم و آروم میشدم و بارها بهشگفته بودم تو دعوا جواب منو بده من زود آروم میشم اینجوری عصبیم میکنی تا چند روزجواب نمیذاد گوشی جواب میداد سریع گوشی رو آدم قطع میکرد من تو بدترین حالتم اینرفتارارو باهاش نمی کردم .فردا شبشبازجوابنداد اما پیام داد خونه پسرعمم ساعت دونصفه شب گفتم چرا گف چون داغونم حوصله این زندگی گو.. رو ندارم گفتم بخاطر من میگی؟گفآره پس چی بعد اون باز جواب نداد در حالیکه میدیدم آنلاینه ببینید میدونم طرز عملو بیانم بشدت اشتباه بود اما مدتی تو خودم ریخته بودم همه مسائل رو و دیگع به مرزانفجار رسیده بودم میخواستم اونم اذیت بشه شروع کردم با لحن بد و بعضی جاها دستوریبهش اس ام اس دادن پشت هم میدونستم از دستوری چقد بدش میاد گفتم چی شد جرات آنلاینشدن دیگه نداری؟خوبه آخرین بارت باشه این وقت شب واسه من آنلاین میشی (انگار ازعصبانیت زیاد دیوونه شده بودم یا خیلی بچه شده بودم چون مدل حرف زدن مدل اینجورینبود) حرفام حق بود اما با لحن خیلی تند وبدی بیان کردم (خلاصه بگم گفتم عیاشی رفیقبازی اهل زندگی نیستی..یه نگا به خودت بکن شوهر از تو بی مسئولیت تر هس؟ ..به خوش گذرونی عادت کردی..لعنتی چقد دیگه باید تو رو درک کنم تو از جونم چی میخوای چیکار کردی برا من تواصلا هستی؟.. کدوم زنی میتونه تو رو تحمل کنه .. من زیادی گذشت کردم..عصبیمکردی..اگه این زندگی داغونه تو داغونش کردی ..معلوم نیستی با پسرعمت چه کوفتی داریمیکشی..اگه ببینمش خوب میدونم چی بش بگم..هر وقت بیرون رفتیم حتی دو هفته یبار همشدر حال زنگ بهت بود و کشوندن تو پیش خودش اون هواییت کرد..آدمایی مثه تو ضعیفن دنبالراه دررو هستن تو مشکلات.. اگه عاقل بودی من یه گلایه کوچیک کردم پای خانواده نمیکشیدی وسط با دو تا جمله آرومم میکردی امید میدادی ..
اونم صب گف دقیقااهمین رفتاراته که حال منو بهم میزنه ..سرک کشیدن کلید کردنت گیر دادنات (خیلی وقتبود که وقتی تو دعوا نبودیم حتی اگه جوابمم یه روز نمیداد کلید نمی کردم یا پشت همزنگ نمی زدم اصلا ،صبر میکردم یا چند ساعت بعد آروم با پیام دلیلشو میپرسیدم).. پسازین اخلاقام داری دوستای شوهرتو ببینی تو روشون دربیای.. دهنتو ببند این وصله هارو به من نچسبون!(چقدم وصله بود! واقعا می کشید)..من خودم به این زندگی امید ندارمکه به تو امید بدم..فقط دنبال همین چیزهای مسخره ای افکارت واسم مسخرس نمیتونم درککنم(کوچیکترین حقوق من میشد افکار مسخره).. اره رفیق بازم اما تو هم نتونستی درستمکنی (قول داده بود کنار بزاره نه که من درستش کنم!) بیشتر جدام کردی از اولممیدونستی رفیق بازم اما تو بدترم کردی..دقیقا همین اخلاقات منو تنهاتر کرد و فاصله انداخت.. اگه نمیدونی بدون که اینرفتارهات نمیتونه جذبم کنه بیشتر فاصله میندازه.. یذره اگه غرور داشتی انقد همه جادنبالم نبودی ببینی آنلاینم کجام (انتظار داشت وقتی دروغاشو میبینم یا بی اعتناییهای محضشو وقتی حتی بینمون کدورتی هم نبود، سرمو عین کبک تو برف کنم کلا در هیچحالتی اعتراض نکنم)فرداهام میدونم و شک ندارم راه میوفتی دنبالم میای دم در خونهرفیقام(تا اون لحظه که همچین حرکتی ازم ندیده بود نمیدونم چطور شک نداشت)..نمیگمبیای خونمون نمیزارم بیای چون هر کمکی که میکنی یه غر پشتش هس( واقعا بی انصافیشبود میرفتم اونجا یسره سر پا کمک ،مادرشتیکه هم مینداخت اما من حتی به شوهرم نمیگفتم اینو گفته تو خودم میریختم اما مادرشگف چندبار بهش گفتم پری ناز اینجا میاد من استرس میگیرم تن و بدنم میلرزه که بازبین شما چی میشه..ینی جووو سازی میکرد مادرش! القای افکار منفی بهش میکرد بعدشوهرم اونارو از چشم من میدید! پس ذهنش یه چیز مبهم به وجود میومد که اومدن منخونه اونا ینی استرس!) یه حرف مفت و یهمنت پشتش هس آدمی که وجود داره این اخلاقا نداره..خسته شدم از قفل کردنات از دنبالمو تو بشقاب غذا گشتنات حالم ازینجور آدم بهم میخوره که عین کارگاه دنبال جاسوسیه(چون احمق نبودم و دروغای تابلوش رو میفهمیدم میشدم کارگاه !ظاهرا باید خودمو بهحماقت میزدم تا راضی شه) ..
وقتی اینا رو گف سکوتکردم هییچی نگفتم.. صبح بود.. من حرفای بالا رو گفتم که بگم منم همیشه مهربون وآروم نبودم ببینید من مثلا هفتاد درصد مواقع تحمل میکردم سکوت میکردم با ملایمتحرف میزدم مهربون بودم یه بیست سی درصد مواقعم بدترین رفتار و حرف زدنم اینطور بودکه شوهر من فقط اون سی درصد بد شدنه تو ذهنش بیشتر میموند..
آخر شب یه پیام تبریک تولد داد(فرادش تولدمبود)سلام تولدت مبارک برات بهترین هارو آرزو میکنم نت نداشتم شرمنده امیدوارم حالتخوب باشه و بخندی (بعد همچون حرفایی که بهم زده بود بخندم!)
احساس کردم پیامش مثهیه غریبس دلم گرف منم فقط گفتم ممنون لطف کردی نیم ساعت بعد تو واتس آپ باز نوشتتولدت مبارک با دو تا شکل گل! منم فقط گفتم مرسی .. انتظار داشتم فرداش حداقل یهشاخه گلی چیزی اصلا بگو کادو ده تومنی هر چی فقط نشون بده به یادم بوده براشخوشحال کردنم ارزش داشته(مثلا ما ازدواج عاشقانه داشتیم!)اصلا حتی کادو هم نه فقطمیومد دنبالم بگه تولدته بریم یه دوساعت بیرون کنار هم باشیم من خودم این چیزا روتولدش که ماه پیش بود رعایت میکردم و با اینکه خیلی بروز نمیداد اما برا خودشم مهمبود..خلاصه من خبرشو نگرفتم اونم نگرفت تا سه روز!!با خودم گفتم اگه قهر بود هنوزپس چه تبریکی بود اگه آشتی بود سه روز خبر نگرفتن اونم از روز تولد چه صیغه ایه..بعد اون سه روز یه کلیپ خیلی زیبا که دوستم مخصوص تولدم فرستاده بودو براش فرستادمگفتم فلانی فرستاده اما همین کارش خیلی خوشحالم کرد گف بس کن فقط فکر این چیزایی..منم بعد جواب تک تک اون پیاماشو که گفتم سکوت کردم با نهایت ادب و ولحن منطقیدادم فقط یجا پرخاش بود گفتم تو واقعا نمک نشناسی من قلبمم واسه تو و خانوادت دربیارم تقدیم کنم براتون ارزش نداره و قضیه اینکه انتظار داشتم حداقل روز تولدم یسربهم میزد رو هم گفتم ..اونم گف من همینم که میبینی پیام هاتم نمی خونم چون از برم.. منم دیدم اینکه زندگی نشد گفتم وقتی قرار نیس نه تو بیای خونمون نه منو میزاریبیام نه بیرون همو میبینیم چند روز چند روزم با هم حرف نزنیم دلیلی واسه این زندگینمیبینم( توجه کنید من طلاق نمیخواستم اما اونقد اعصاب منو سر هیچ و پوچ با طردکردن من تحت فشار گذاشته بود که من میخواستم با حرف جدایی اونو به خودش بیارم این سکوتش دیوونممیکرد و باعث میشد پشت هم پیام بدم )خلاصه ازینجا به بعد من هی گفتم تو طلاقمیخوای باشه منم میخوام بریم جدا شیم همین فردا همین شنبه هر چه زودتر توافقی ینیواقعاکلید کردم اونم میگف معلومه میخواماما با تو هیچ جا نمیرم.گف من به این زندگی هیچ دلگرمی ندارم حرفاش آتیشم میزد اخهمن تو چی مگه براش کم گذاشته بودم همه چی که به میل اون پیش میرف از همه نظر بهشمیرسیدم اما خودمو خواسته هام همش بی جواب میموند گفتم من چی ؟من به چیه تو دلگرمی داشته باشم فقط یه چیزو اسم ببر گفتم اگه تو فقط یک دهم یه مرد عادی باهامدرست رفتار میکردی من با همه چیت همینجور که تا الان ساختم میساختم که هیچ اینیذره غر و گلایه هم نمیکردم در مقایسه با شوهر خودخواه خوش گذرون بی مسولیتی مثهتو تا همین جا هم که خانوادم میبینن و بدون اینکه من بگم حس میکنن و اما خیلی وقتهسکوت کردن خیلی احترامتو نگه داشتن هر کی دیگه بود اینجور نبود گف به وقتش سکوتنکردن حالا هم نیازی به سکوتشون ندارم هر جور میخوان برخورد کنن منم گفتم خانوادهتو ده برابر بدتر کردن جوری که حق دارم حتی نگاشونم نکنم خودتم خوب میدونی بعدگفتم سریعتر تکلیف زندگی منو مشخص کن گفتم شنیده بودم بعضی مردا انقد بی وجداننبعد یه مدت که زنشون دلشونو زد و هوس زودگذرشون گذشت برای اینکه ازش خلاص شنخودشون نمیرن دنبال طلاق چون دلیل خاصی ندارن عوضش انقد با زن بی دلیل بدرفتاریمیکنن که کاری کنن خودش بره درخواست طلاق بده که برای مرد همه چی راحت شه فکنمیکردم تو جز اون مردای پست باشی گف من دلیلشم دارم اینکارم میکنم اینو که گففهمیدم قصدش جدیه ازعصبانیت بهش توهین کردم و اینکه حیف شدم با تو و ایندم خراب شدو ..
گف ما هیچ آینده ای نداریم اونا که تو میخوای توفکر من نیست..گفتم من چی خواستم مگه؟! هر توقعی داشتم که حداقل ها بود قبل ازدواجبهت گفتم چی خواستم؟.. گف مرد پایبند زندگی!!!..گفتم تو عوض شدی ..گف از اول همینبودم یه چیزهایی هم دیدم بدتر شدم، همین.. گفتم پس خودتم قبول داری مرد زندگینیستی گف نبودم و سر به راهم نشدم..گفتم ینی تو به من گفته بودی من مرد پایبندزندگی نیستم منم گفتم اشکال نداره قبول؟گف اره دقیقا گفتم من دوست خوبی ام اما مردخوبی نیستم گفتی اشکال نداره!!! دیگه اینجا بود که حرفش طلاق بود تا ده رووز نه منرفتم سمتش نه اون اومد اما منو از تلگرام واتس آپ و اس ام اس بلاک نکرده بود بعدده روز وفکر کردن زیاد و دل تنگی سمتش رفتم گفتم من خیلی فکر کردم هر دو اشتباهکردیم بی تجربگی کردیم شیوه های درست رو خیلی برای درخواستامون یا کنار اومدن باهم یاد نگرفته بودیم اونو بالا بردم حتی الکی هم شده ازش تعریف کردم چند تا ویژگیکمی مثبتشو پررنگ کردم گفتم گفتم باشه تو کاری نکن من تنهایی یاد می گیرم اما فقطمیگف پیام نده دیگه تموم شدس ما آینده ای نداریم وقت تلف کردنه بهتره این افتضاحوهم نزنیمگفتم میدونم توام منو دوس داریپس یه فرصت به هر دومون بده گف دوس داشتن دلیل نمیشه یه عمر یه زندگی گندو تحملکنم نه تو منو نه من تورو..من دیگه نیستم..تنهایی رو ترجیح میدم گف باز استرسم شروع شد پیام نده نمیخوام این زندگیرو همین..گفتم مگه چه دعوای بزرگی بینمون شد تا همین دو هفته پیش میگفتی من جونتوام میگفتی نگران هیچی نباش مگه تا همین دو هفته پیش برا آیندمون نقشه نمی کشیدیمگف اما دیدم تو اون آدم نیستی پس الکی کشش ندیم بهتره گف هر بار بازار رفتنامون هربار مسافرت هر بار تفریح به اندازه کافی دعوا کردیم بسه دیگه(حالا نود درصذ این جاها رو خودش با بداخلاقی به دعوا میرسوند) من باز محبت کردم گوشامو به حرفای ناامید کنندش بستم گفتم بزار تخلیه شه ما ازین قهرا زیاد داشتیم (البته نه دهروزه!!)دوباره آشتی می کنیم گفتم داره ناز میکنه مثه همیشه.. سه روز مدارا کردم کهصبح روز چهارم زنگ زد گف دارم میام گردنبندو ببرم..








علاقه مندی ها (Bookmarks)