شاد عزيزم سلام....
نوشتنت و احساست بي نظيره ..... كاملا حس تو برام آشناست.... بارها ديوانه وار آرزوي همچين جايي و تنهايي مطلق رو داشتم و يه بار احساسش كردم.... من دوره كاردانيمو نيشابور گذروندم اون وقتا خيلي بي پرواتر بدنبال خواسته هام بودم....
يه غروب يا اول شب بود... با دو تا از دوستام رفتيم آرامگاه خيام.... هوا خيلي سرد بود و برف خيلي زيبايي ميباريد...
اونا بيرون در دنبال گردنبند گمشده يكيشون مشغول گشتن بودن و من تنها رفتم تو.... اولين و آخرين باري بود كه اونجا رو اينطور رويايي ديدم.... برف همه جا رو پوشونده بود... درختها بي نهايت زيبا و هيچكس هيچكس جز من توي كل اون مجموعه نبود.... حتي نگهبان مجموعه هم نبود.... انگار همه يكدفعه نيست شده بودن .... احساس كردم اولين و آخرين باريه كه اونجا رو اينقدر دلپذير ميبينم شروع كردم به دويدن سرمو بالا نگه داشتم تا برف صورتمو بپوشونه دستامو باز كردم و حتي فرياد كشيدم باور كن لذتي كه تو اون سرما از تنها بودن حس كردم باور نكردني بود...
اينقدر سكوت عظيم بود كه صداي نشستن برف رو ميشنيدم.... حدود نيم ساعت اونجا بودم و اگه دوستام نمي يومدن تو شايد همونجا با كمال ميل آدم برفي ميشدم.... واي نميدوني چقدر درختها زيبا شده بودند و من انگار از دستاي خدا هديه ميگرفتم كه اينقدر ذوق زده شده بودم ....
بهرحال عزيزم اميدوارم به اون آرامش دروني واقعي كه دنبالشي برسي....![]()
شاد عزيزم منم هوايي كردي.....







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)