با سلام
از راهنمایی خوبتون بسیار ممنونم.
می دونید هر حرفی رو با فامیل حتی پدر و مادر نمیشه مطرح کرد و گاهی لازم هست که با یه غریبه دردودل کرد. این روزها انقدر نیاز به صحبت با کسی دارم که برای اولین بار مجبور شدم با کسی که از نت اشنا شده بودم صحبت کنم. به همین جهت بسیار مشتاقم که راهنمایی من از سوی یه کارشناس صورت بگیره.
من چند بار پاسخ شما رو خوندم و خوب فکر کردم. کاملا با شما موافقم. من هم انسان بسیار منطقی هستم که در نهایت حرف آخر را در تصمیم گیریهایم عقلم می زند نه احساسم. من "عقلا" این آقا رو دوست دارم و فکر می کنم می تونم در کنارش خوشبخت باشم. حتی وقتی در کنارشون هستم احساس نسبتا خوبی دارم اما زمانیکه از هم جدا می شویم تقریبا از ذهنم نیر خارج می شوند و زیاد بهشون فکر نمی کنم. مشکل من اینه که از نظر قلبی هنوز نسبت به ایشون احساسی ندارم و بی تفاوتم. وقتی ایشون نسبت به من اظهار علاقه می کنند و اما من حتی به تظاهر نمی توانم چنین عکس العملی نشان دهم، ناراحت می شوم و احساس می کنم کار خوبی باهاشون نمی کنم و این مساله رنجم می دهد.
شما گفته بودید که باید مشخص کنم "ایا نمی خواهم در باورها و نیازهایم بازنگری داشته باشم؟"
من نیز می دانم که بالاخره بر اساس همین نیازهازهای عقلانی ایشان را انتخاب خواهم کرد. چرا که افرادی بوده اند که هم وضع مالی خوب داشته اند و یا تیپ و ظاهر خوب ، اما راحت آنها را کنار زده ام و اصلا درباره شان فکر نکرده ام.
اما هرچند که نیروی عقل محکم در موقعیت خود باقی بماند اما قلب نیز ندای خود را سر می دهد و نمی دانم چطور باید قلبم را نیز با عقلم همراه و همسو کنم. حالا باید چه کنم؟
چقدر قلبم را جدی بگیرم؟ اصلا باید جدی بگیرمش؟
اگه یه روزی گفت که دوستم داره و بخواهد جواب منو هم بدونه، من باید جواب عقلمو بگم یا قلبمو؟ اگه تصمیم من بر زندگی با ایشون باشه، این درسته که واسه دلخوشی ایشون هم که شده بطور مصلحتی بگم که منم دوستشون دارم؟ یا این که همیشه باید در همه حال صادق بود و حرف راست رو زد؟
در ضمن یک تست روانشناسی انجام داده بودم که نتیجه اش این بود که هر دو نیمکره چپ و راست مغزم به یک میزان کار می کنند و در نتیجه باعث می شه که در تصمیم گیری هایم دچار مشکل شوم.
خواهش می کنم منو از راهنمایی های خوبتون بی نصیب نسازید چون جز اینجا، کس دیگری رو سراغ ندارم. هزاران هزار بار مچکرم








علاقه مندی ها (Bookmarks)