واقعا چه جوری میشه به جز ازدواج به آزادی رسید؟
چه جوری برم جایی و تنها زندگی کنم؟
چه جوری برم جایی که سرکوفتهای نَنَمو (هیچوقت نمیتونم مادر خطابش کنم) نشنوم.
به خاطر غذایی که درست میکنه و همه میخورن من باید سرکوفت بشنونم که چرا نمیرم آشپزی نمیکنم.
باید به خاطر حموم رفتنم سرکوفت بشنوم که ماشین لباسشویی عزیزش خسته میشه که لباسای منو بشوره.
من خستم.
این چه زندگی هست.
چرا من انقدر خاک بر سرم.
نه استقلال مالی دارم، نه هیچ کوفتی.
نه تو کارم به جایی رسیدم.
نه ازدواج.
نه میتونم اونجوری که میخوام زندگی کنم.
چرا.
مگه من چی از خدا میخوام.
بابا اصلا خدا وجود نداره.
الان من به چه دردی میخورم که باید تو این زندگی بمونم؟
چرا هیچکس منو نمیخواد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)