ممنون آویژه جان، خیلی خیلی لطف کردی که از زندگی و احساسات خودت برام نوشتی. دقیقا چیزیه که بهش نیاز دارم، تا اون بخش های خفته ی درونم رو بیدار کنم.
نیاز دارم احساساتی مخالفِ چیزیکه همیشه حس کردم رو لمس کنم.
من هم می تونم همین اندازه مستقل باشم. حتی با وجودِ اینکه شوهرم در مورد کارهای خونه، رویکرد و دیدگاهی مثل همسر شما نداره.
البته اونم در حدِ توانش یه کارهایی رو انجام میده. هرچند من به این نتیجه رسیدم که بهتره کارهایی که با آب سروکار دارن رو بهش ندم، غذا درست کردن هم که هیچی (چون برای خودم هم مهمه که من آشپزی کنم)، ولی یه کارهایی مثل جارو کردن و خرید کردن و لباس پهن کردن و جمع کردن و اینا رو کلا اون انجام می ده. کارهای شخصیش رو هم خودش انجام می ده، و گاهی مثلا یه لباسی برای من می شوره یا اتو می کنه.
من فکر می کنم یه چیزیکه باعث می شه شما با خیال راحت به درآمدِ بیشتر فکر کنی و در مورد مسائل مالی حسِ منفی ای نداشته باشی، اینه که شوهرت خودش داره نیازهای روانی شما رو ارضا می کنه.
چیزی که برای من ارضا نمی شه. نه بخاطر اینکه حس تامین کنندگی شوهر من صفر باشه، واقعا اینطور نیست. اما نکته ی مهم تر اینه که از نظر کلامی ضعف داره. وگرنه اگه فقط چند تا جمله رو درست بکار می برد، می تونست کاملا من رو از این نظر آروم کنه.
این یه چیزیه که بعضی وقتا دیگران هم به من گفتن. اینکه یه از یه نظرهایی می خوام زن غربی باشم، از یه نظرهایی زنِ شرقی. مثلا کار کنم، مستقل باشم، اما شوهرم همون مردِ سنتی باشه.
اما واقعیتش اینه که سبک زندگی سنتی خونواده ی من اصلا اینطور نبوده که زن حق اظهار نظر نداشته باشه، و یه موجودِ ضعیف شناخته بشه و اینا.
زن معمولا خیلی احترام داشته و صاحب نظر بوده.
مثلا تو خونواده ما، مادرم شاغل نبوده، اما درآمدِ پدرم کاملا دستش بوده. تو همه ی کارها شریک فکری پدرم بوده. با این حال، وقتی مثلا یه ارثی بهش رسیده، یا به طریقی غیر از درآمد پدرم، پولی بهش رسیده، پدرم اجازه نداده اون پول توی خونه خرج بشه.
یا این یه حرف تو فامیل ما خیلی متداوله که یه مرد به زنش بگه، اگه می خوای کار کنی، برو، ولی حق نداری پولتو توی این خونه خرج کنی.
و مردها تو کار خونه هم کمک می کنن.
از طرفی من هم خیلی آدمِ مدرنی نیستم.
مثلا قبلنا شوهرم بهم گفته بود دوست دارم وقتی جایی میری از من اجازه بگیری. من اونطور آدمی نیستم که اجازه ندم، ولی دوست دارم خانمم ازم اجازه بگیره.
الان من تقریبا همیشه ازش اجازه می گیرم. حتی جاهایی که اصلا خبردار نمی شه و می دونم براش اهمیتی هم نداره، با این حال باهاش تماس می گیرم و می پرسم که فلان جا برم؟ یا فلان کارو انجام بدم؟
یا یه جاهایی یه دفعه لج کرده و یه چیزی که قبلا موافق بوده و من برنامه ریزی کردم رو گفته نرو. منم نرفتم.
این چیزها برای من خیلی راحته. شاید لذتی که من از آشپزی کردن می برم رو یه زن مدرن نبره. تعداد دفعاتی که من به شوهرم پیشنهاد می دم که فلان چیز رو برات بیارم، زیاده. لذتِ من از اینکه چیزی رو دهنش بذارم و اینجور چیزا بیشتر به زن سنتی می خوره.
ولی خب اینم هست که اون با کار کردن من، حتی وقتیکه فکر می کنه هیچ درآمدی نداره، یا درس خوندنم، یا تفریحاتم با خونواده و دوستام، مخالفت نکرده. و خوشحال هم شده.
خلاصه که از نظرِ خودم اینطور نیستم که بخوام خوبی های زن مدرن و خوبی های زن سنتی رو داشته باشم. واقعا یه نیازِ ذاتی به تامین شوندگی دارم، که از سرِ منفعت طلبی نیست.
ولی باید خودم رو از این قید و بندها رها کنم. نباید زندگیم و اهدافم متاثر از این چیزها بشن. فردا که افتادم مردم، نباید حسرتِ اینو داشته باشم که بخاطر یه چیز واهی، پریدم تو دریاچه ی احساسات منفی.









علاقه مندی ها (Bookmarks)