سلام به همدردی های عزیز
عید همگی مبارک
من خیلی وقته اینجا ننوشتم!واقعا نمیدونم چی بگم؟!چطور حالمو توصیف کنم!حال درونیم زیاد جالب نیست خیلی وقته جالب نیست!
ظاهر زندگی هم سختی های خودشو داره.
چالشهای جدیدی رو توی این چند ماه تجربه کردم.
دیدم که چقدر میتونم بد باشم!چقدر حسود باشم!چقدر مادر بدی باشم!چقدر عصبی باشم!این چندماه رو اصلا دوست نداشتم هر دفعه هم که میخوام جبران کنم ودرست کنم همه چی رو باز یه مسله ای پیش میاد که من سریع بهم میریم،باز اخلاقم میشه گند!!!!
بی جهت انرژی منفی وارد زندگیم کردم!بی جهت شادی رو از پسرم،قلبم،امید زندگیم گرفتم!!الان خیلی واسم سخته بخوام این بچه رو هم همراه خودم روبه راه کنم،من مسولم در قبالش!من دارم اذیتش میکنم
کاش اتفاقهای خوب بیفته تا منم کمی حالم خوب یشه
واقعا چطور میشه حال درونت رو مجزا کنی با احوالات بیرون!!!!
چند روز پیش داشتم با پسرم نقاشی میکردم بعد از چند ثانیه دیدم چندین بار این جمله رونوشتم:«من ازخودم بیزارم»
چرا دوباره ذهنم داره بهم غلبه میکنه!!الان که شرایط خیلی بهتره از قبل!!!
مشکل از منه!!چطور تاالان نتونستم خودمودرست حسابی درمان کنم!!!
هر آدم جدیدی توی هردوره ازعمرم وارد زندگیم بشه من با رفتارم آزارش میدم
من تنهایی رو بیشتر میپسندم!دلم میخواد آدم های کمتری اطرافم باشن!که چی بشه؟که وقت بیشتری واسه فکرهای مزخرفم داشته باشم
چرا اجازه دادم دوباره حالم بد بشه!؟حتی اگه شرایط تغییر کرده من حق نداشتم حال خودمو تحت تاثیرش قرار بدم وتااینجا سقوط کنم
خدایا میخوام بازهم کمکم کنی من این حالو دوست ندارم!








علاقه مندی ها (Bookmarks)