
نوشته اصلی توسط
تیام2012
سلام سلام...امیدوارم خوش و خرم باشین....صددر صد با توصیتون موافقم ...ولی خیلی خستم شد از بس صبر کردم ...دو سال متارکه خانم سابق و شش ماه تنها بودن خودم بدجوری امونم رو بریده....کلا ب دلیل سختی هایی ک در زندگی متحمل شدم زیادبا این واژه برخورد کردم واتفاقا برام خیلی ملموسه.......از مصداق صبر در برابر تحمل بیماری گرفته تا دزدی ک ب خونم زد و ایام بیکاری در سالهای قبل ک مال خیلی وقت پیشه....
عذر میخوام من گاهی وقتها خیلی ناامید میشم بخصوص وقتی که مسائل اقتصادی بهم چیره میشه یا اینکه کیس هایی ک معرفی میشه ب نتیجه نمیرسن....از شماچ پنهون گاهی وقتها با ی تفسیر شاید احساسی و به غلط یا درست نمیدونم به قسمت و روزگار ربطش میدم....آخه میدونین ...من تقریبا پنج سال پیش بیماری لنفوم سطح دو در سینم گرفتم ...لنفوم به بیماری سرطان لنفاوی میگن....خدارو صد هزار مرتبه شکر با تشخیص ب موقع و درمان با شیمی درمانی و رادیوتراپی درمان کردم و الان تقریبا پنج سال میگذره و همه چیز خوبه و به قول دکترم شما خوب شدی و هیچ مشکلی نداری کمااینکه سرکارم از همون اولش تاالانش بودم کوه میرم ورزش میکنم زندگی مستقل خودمو دارم....این سابقه بیماری ک داشتم گاهی وقتها باعث میشه عدم نتیجه گرفتن و سرانجام قضیه کیس ها را بهم ربط بدم و به خودم میگم هیچ کس با این دو محدودیت جدایی و سابقه بیماری نمیاد باهات ازدواج کنه...حالا تو هی بگو زن قبل خیانت کرد خیانت و این همه آدم و شاهد وجود داره....یا اینکه تو بگو من خوب خوب شدم دکترهم موجوده ....اما کیه که باور کنه....تازه این دو مورد رو کنار عدم داشتن خونه و ماشین بزارم ک دیگه هیچ....! چه راهکاری برای بیرون رفت از این نوع فکر پیشنهاد میکنین و اصلا نظرتون چیه؟ من از یک طرف اینها رو محدودیت میدونم از طرفی هم سختی های زندگی میدونم ک پشت سر گذاشتمشون و حتی آزمایش موفقیت آمیز بودن خودم هم میدونم....اون مادمازل ک الان نیست ولی خداش هست ک علی رغم خیانتش سعی در حفظ زندگی داشتم و بیماری هم ک با حفظ روحیه و دعای پدرومادر والبته زحمات دکتر شکست دادم.....
ببخشین اگه طولانی شد....
علاقه مندی ها (Bookmarks)