ببین اشتباه نکن! ما اینجا کلا داریم در مورد ازدواج و خواستگاری و بعدش آشنایی صحبت میکنیم، نه روابط خارج از چهارچوب. این چیزی که شما میگی اصلا تو تعریف ازدواج نمیگنجه که بخواد اتفاق بیفته! منم گفتم پایه ای ترین نیاز برای ازدواج هست نگفتم تنها نیاز!!! قطعا اون آقای خواستگار غیر از کشش جنسی پارامترهای دیگه ای هم داشته که پا پیش گذاشته!
من تمام اینا رو گفتم که بهت بگم بیشتر به افکار و احساساتت واقف باش و ببین از کجا میان؟ منشاشون چیه؟ مگه میشه این حجم از احساسات بدون شناخت از کسی اتفاق بیفته؟ قطعا درون شما داره یه چیزایی به اون آقا فرافکنی میشه.
چی بگم والا، کاملاً حس یه دختر دبیرستانی رو دارم که عاشق شدم، اولین باری که این حال شده بودم ترم اول دانشگاه بود، بعدش مشابه این حس دیگه تکرار نشد.
حتی نمیدونم طرف چند سالشه، اگه میدونستم و خیالم راحت میشد کوچیکتره که بیخیال میشدم.
چرا اسمشو میذاری شکست؟ نشد که نشد! مگه پسر قحطه؟ یکی دیگه!در مورد پاراگراف آخر قبلا از روشهای زیرپوستی و روپوستی و ... استفاده کردم ولی به شکست منجر شد.
در حد همون نگاه گذرا و لبخند که بعدش فقط و فقط قصد جنسی بود و بس :| شایدم من تو این زمینه جزو بدشانسها باشم.واسه همین تصمیم داشتم دیگه به روی کسی لبخند هم نزنم تا قبل از پیشنهاد ازدواج از طرف کسی، ولی این باوقار خان همه معادلاتمو بهم زد و رفت :|
بعدشم، هزار تا پارامتر تاثیردارن که من ذکر نکردم رو این حساب که پیش فرض خودتون در نظر بگیرید. مثلا توی فضای سالمی دیده باشید طرف رو نه جایی که هر جور آدمی میتونه اونجا حضور پیدا کنه. و اینکه خود طرف ظاهرا آدم حسابی باشه. هیز و هرزه و چشم چرون نباشه. خودتونم با رفتارتون جا بندازید که خانم موقری هستید. و هزار تا فاکتور دیگه. در نهایت اگر باز هم طرف تو زرد از آب درومد و پیشنهاد ناجور داد، خب با اردنگی ردش میکنی میره. همین.
ببین من خودم یه دختر ساده و مظلوم و سر به زیر بودم که سرم تو کار خودم بود، آسه میومدم آسه میرفتم آزارم به مورچه هم نمیرسید! یهو یه اتفاقایی تو زندگیم افتاد مثل زلزله 8 ریشتر همه دنیامو رو سرم خراب کرد! با دل شکسته و چشم گریون پا شدم رفتم دنبال اینکه بفهمم ایراد کارم کجاست! کلی وقت و هزینه صرف کردم مشاوره گرفتم، کلاس رفتم، کتاب خوندم، اندازه یه تز ارشد تحقیق کردم و به چیزای ارزشمندی رسیدم و یاد گرفتم باید خودم تمام مسئولیت انتخابا و زندگیمو قبول کنم و از خودم مراقبت کنم. الان همین مطالبی که من برای شما نوشتم یا دخترای دیگه ای که سعی کردم کمکشون کنم، با هزینه های هنگفت داره تو یه سری کلاسا آموزش داده میشه! متاسفانه کسی اینا رو به ماها یاد نداده و الان شده بازار گرمی برای یه سریا. اما قسمت جالبش اینجاست اکثر کسایی که من اطلاعاتم رو در اختیارشون گذاشتم نتونستن متوجه عمق حرفام بشن، راستش من خودمم قبلا اگر یکی بود اینا رو بهم میگفت، اصلا بهش گوش هم نمیدادم:) نمیدونم شاید هر کس باید خودش هزینه آگاهیش رو بده که به جونش بشینه. شاید یه چالش، یه شوک لازمه تا هر کسی پاشه و با دل و جون واسه خودش تلاش کنه...حالا انقد جنسی جنسی میکنم تا تاپیکمو ببندن.
نمیدونم، الان فقط میخوام که دیگه حتی یک ثانیه هم بهش فکر نکنم.
شمارمو که داره، پس اگه میخواست تا الان زنگ میزد.
حتما حس ششمم این بار بهم دروغ گفته.
تاپیکم از کجا به کجا رسید.
حالا جدا از این مسائل و بحث این پسر و اون خاستگار و نداشتن خاستگار، چقدر این بلاتکلیفی مجرد بودن تا این سن حس بدی هست، این که نمیدونی قراره چی بشه، متاهل میشی یا تا آخر عمر مجرد میمونی و حسرت خیلی چیزا رو به گور میبری.
هیچوقت ثانیهای هم فکر نمیکردم به این مرحله برسم، بعضی وقتها استیصال همه وجودمو میگیره.
بزرگترین درد دنیا، بلاتکلیفی و انتظار برای چیزی که نمیدونی اتفاق میفته یا نه.
در هر صورت، امیدوارم خدا بهت آرامش و خوشبختی هدیه کنه![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)