سلام به همه همدردی های عزیز
چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده،دلم واسه همه روزهای گذشته کم دغدغه وکم استرس تنگ شده.
چقدر استرس ها زیاد شده،چقدر ناآرامی ها زیاد شده!
چه اتفاقهای عجیبی،چه دنیای ترسناکی!!!
آرامش چه واژه غریبی شده،دلخوشی چه کمیاب شده!
هفته پیش به خاطر دختر دوماهه ام چهارروز بیمارستان بستری شده بودیم.تجربه وحشتناکی بود!البته به خیر گذشت اما لحظات سختی به یک مادر بی چاره گذشت! شب اول بیچارگی رو توی تک تک سلولهام احساس کردم!از یک طرف دیدن درد کشیدن دخترم واز طرفی دوری از پسرم...
مادر...مادر...مادر...سخت ترین وشیرینترین وعجیبترینِ نقشهای عالم!
خدایا من غلط کردم!من بیجا کردم از تو دور شدم،خدای مهربانی ها با من مهربانتر باش،طفلهای معصوم من رو تا همیشه برایم نگه دار
قول میدم...
قول میدم بنده خوبی واست باشم
قول میدم مادر بهتری باشم
قول میدم همسر بهتری باشم
قول میدم فرزند بهتری باشم
قول میدم دوست بهتری باشم
قول میدم آدم بهتری باشم در هرنقشی که دارم
قول میدم نفس کشیدنم به یاد تو باشد
خدایا قول وقرارهای منوتو توی اون شب سرجاشه!تو فقط مهربانترباش.خوبِ نزدیکِ من...








علاقه مندی ها (Bookmarks)