ممنون خانم سحر بهاری
که انقدر تخصصی و جامع نظر میدید.
فکر کنم منم یکم منظورمو بد رسوندم، من محبتی رو که از خانواده دریافت نکردم، اصلا دنبال این نیستم که جای دیگه دریافتش کنم.
چون این قضیه رو برای خودم حل کردم که خانواده من فقط در همین حد از دستشون برمیاد و ....
من دنبال اینم تو انتخابم خطا نکنم.
وقتی 80 سالم شد نشینم برای نوهم درد و دل نکنم که نه از زندگی مجردی محبت دیدم نه تو زندگی متاهلی، کاش فلان کارو میکردم و ....
میدونین نمیخوام برای خودم حسرت ایجاد کنم با اشتباهی که شاید بتونم الان جلوشو بگیره.
از طرفی میل به محبت کردن و مورد محبت قرار گرفتن دست از سرم برنمیداره.
قبلا مشکل مهرطلبی شدیدی داشتم ولی کم کم که مستقل شدم و عزت نفس پیدا کردم حل شد مشکلم.
نیاز به روانشناس رو که سالهاست احساس میکنم ولی خب بنا به دلایلی فعلا نشد.
ارتباط با خدا رو کاملا موافقم، هرموقع ارتباطم کم شد با خدا، درگیر دریافت محبت از بقیه شدم و ....
ولی خب بازم نمیدونم چیکار کنم.
من احساس میکنم این آقا هم فقط خودشون رو میبینن تو رابطه.
چون مگه میشه من بارها از نیازهای خودم بگم ولی ایشون اصلا هیچ تلاشی نکنن و فقط وعده و وعید بدن بعد از عقد اینجوری نیست.
آخه با چه ضمانتی من عقد کنم.
تاپیک های اینجا رو هم میخونم یکم میترسم.
میترسم که بعد از ازدواج همچنان خانوادش و کارش در راس همه چیز باشن...
میترسم مثل چند تا تاپیک پایین تر از تاپیک من، ایشون بچه ننه باشه، خانوادش روش تسلط ویژه داشته باشن.
میترسم حریم شخصی نداشته باشیم.
میترسم خسیس باشه، ما باهم خیلی کم بیرون رفتیم و من هیچوقت نتونستم بفهمم خسیس هست یا نه.
اینو هم بگم من یه دوره 10 ماهه قرص ضداضطراب و افسردگی مصرف کردم (البته زیر نظر روانشناس و روانپزشک نبود)
کاملا خوب شدم و زیر نظر پزشک قطع کردم.
نمیخوام دیگه درگیر درمان دارویی بشم.
روزها و لحظات سختی رو گذروندم که هیچکس نمیتونه درک کنه.
دقیقا موقعی که به درمان کامل رسیدم ایشون وارد زندگیم شدن نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)