قبل از این جریان من فکر می کردم که مستقل م و وابستگی م به همسرم اینقدری نبود که اجازه مستقل زندگی کردن رو بهم نده ولی بعد از این جریان فهمیدم که با وجود اینکه میتوانم مستقل زندگی کنم ولی شرایط جدایی خیلی سخته
فکر می کنم الان وقتشه که مستقل تر بشید. و وسیع تر. این بالغانه تر از اعتماد کردنه، در شرایطی که عقلتون متوجه شده همسرتون امکان خطا داره
شاید بیشتر از حرف و نگاه های اطرافیانم می ترسم و تمام مشکل من اینه که آیا میشه به یه نفر اعتماد کامل نداشت و باهاش زندگی کرد؟؟؟؟؟؟؟
و اگه به کسی اعتماد نداشته باشی چجوری میشه حرفاش و دوست داشتنش رو باور کرد و مثل قبل دوستش داشته باشم
من الان دقیقا یه جایی بین حرف های شما و اعتماد کردن به حرف ها و رفتارهای همسرم ، با خودم درگیرم
الان گوشی همسرم رو مدام چک میکنم و خودش هم هر هفته حضور و غیابش رو از اداره میاره و هرجا هم میره منم باید باهاش برم ولی میدونم این وضعیت نمیتونه تا مدت زیادی دوام بیاره و بالاخره باید تو ذهنم بهش اعتماد کنم تا بتونم با آرامش زندگی کنم
انگار یه جورایی گیج م نمیدونم باید زندگیم رو مثل قبل ادامه بدم یا اینکه نسبت به همسرم بی توجه تر باشم و بیشتر به فکر خودم و خواسته های خودم باشم یا اینکه سعی کنم زندگیمون پر شور نشاط تر و گرم تر از قبل بشه چون تو این مدت خیلی نسبت به همسرم سرد شده بودم و واقعا سعی میکردم تلاش کنم بودن و نبودنش خیلی برام مهم نباشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)