#ترسها_درسها
موج_آگاهیها
در پروسه شناخت ترسها ، رهایی از اونها و دستیابی به خود-عشق ورزی به طور مداوم با بخشهایی از وجودمون روبرو میشیم که در اثر ریشه دار بودن ترسها در تار و پود احساس،فکر و رفتار ما عملا به ما یه خود دروغین بخشیده که تا زمانی که وارد مراحل درمان نشیم نمی تونیم اون رو از خود واقعیمون تشخیص بدیم و این یکی از عوامل احساس همیشگی اندوه، کمبود،فقدان،حسرت،غبطه خوردن و ناراضی بودن از خودمون و جریان زندگیست..
و همینها هم هست که در رابطه ما با دیگران و آنچه که برای خودمون رقم می زنیم نقش اساسی و تعیین کننده داره چون اساسا ربط داره به رابطه ما با خودمون و احساس نقص و کمبودی که در عمق وجود ما نسبت که خودمون وجود داره.
تجربه خودم از این موضوع:
- به عنوان فردی که همیشه روی پای خودش بوده و کلا در تلاش بوده نه به هیچ احدی که به هیچ چیزی وابسته و نیازمند نباشه ،در این سه چهار سال تحت فشار قرار گرفتم حتی برای تامین ساده ترین نیازهای روزمره چون ظاهرا باید یاد می گرفتم انتخاب گری بر مبنای خواست قلب و نه فقط منطق و نه فقط خواست دیگران باید در همه چیز حتی چیزهای ساده و به ظاهر بی اهمیت لحاظ بشه.
من در تمام طول زندگیم از خیلی از خواسته های ساده و بدون هزینه خودم که تضمین کننده شادی وجودم بود عبور می کردم به دلایل ظاهری مثل "اینا بی اهمیت هستن, ضروری نیستن, اول بقیه بعد من،انجامشون ندی اتفاقی نمی افته "ولی در واقع گویا دلیل اصلی "ترس از بچه پنداشته شدن" بود ..
از همون بچگی, از همون رابطه کودکانه من و خواهرم, از همون برچسبهای کودکانه نشسته بر باور درونی..
انگار از همون موقع ترسیدم از اینکه لوس به چشم بیام, ترسیدم از اینکه خواسته هام از نظر دیگران بچگانه به نظر بیاد و ترسیدم که به اندازه کافی خوب و دوست داشتنی نباشم به خاطر دنبال کردن خواسته هایی که به نظر کودکانه هستند..
و اونقدر در این موضوع پیشروی کرده بودم که فراموش کرده بودم چی دوست دارم و چی نه..فراموش کرده بودم علایق واقعیم چیا هستند..
به همه چیز, انواع هنرها اعم از هنرپیشگی, نقاشی, موسیقی, جمع آوری کلکسیون برگها و سنگها, شعر گفتن, داستان نویسی و.. و حتی کوهنوردی, ستاره شناسی و.. علاقه داشتم, به هر کدوم هم مقطعی وارد شدم اما بعد از مدتی رهاشون کردم..
یادم میاد یکی از اولین چیزهایی که دوست داشتم هنرپیشگی بود.. شاید شش هفت ساله بودم که توی خونه گفتم میخوام هنرپیشه بشم. اما یه جمله شوخی داداش بزرگه باعث شد ترسهای قدیمی تر سر باز کنند و بترسم از این خواسته..
و با وجود اینکه بعدها در مقطع دبستان و راهنمایی,عضو گروه تئاتر بودم و اتفاقا موفق و مورد توجه هم بودم در نقش هایی که بازی کردم اما به محض ورود به دبیرستان, این علاقه رفت زیر خروارها خاک چون انگار اون حس خجالت کودکانه درونی از حجم علاقمندی قوی تر بود.
مدتیه که فهمیدم بخشی از سنگینی و اندوه همیشگی نشسته بر قلبم که باعث شده بخشیده نشم و دست خودمو نگیرم همین هاست..
چهل و یک سال زندگی عاقلانه و منطقی و البته موفق و قلبی که شاد نبوده و کودک درونی که خودش رو گم کرده بود ..
اما زمان , زمان رهایی ست..
و کودک درونم در جستجوی شادی
و قلبم در پی عشق
**ممکنه به نظر برسه زیادی گیر دادم به اتفاقی که بین من و خواهرم افتاده اما این یه واقعیت انکارناپذیره که کوچکترین و پیش پا افتاده ترین مسایل در کودکی در واقع دارند آینده و شخصیت یک انسان رو می سازند.
ادامه دارد..










پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)