امروز که فیلم میدیدم زود تموم شد و تیتراژ رفت ... با عجله دانلود کردم و زدم قسمت بعدی رو ببینم... دقیقا داستان همونجوری که دلم میخواست پیش میرفت. روزها بود که کل فیلم منتظر این صحنه بودم... دوباره که تیتراژ رفت مامان برگشت با لبخند گفت بقیشم ببین ... گفتم نه دیگه خیالم راحت شد.
پیش خودم فکر میکردم کاش زندگی ما آدما هم میرسید به صحنه ی همین فیلم، میرسید به اونجایی که دوستش داشتی ببینیش و یه نفس عمیق میکشیدی و خیالت راحت میشد...
کاش هر کی سر جای خودش بود، کاش هر آدمی غیر از اون دنیای درونی خودش ، به سری به دنیای بیرون میزد. یه نگاه به دور و برش مینداخت ببینه کجاست، چند متر جلوتر رو میدید... ببینه داره چیکار میکنه، کجای داستان داره شبیه نقش آدم بدها میشه و کجای داستان براش شبیه فرشته ها میشن...
کاش داستان هممون یه اوج قشنگ داشت، هر کی بهترین بازیش رو روی صحنه ی زندگی بنمایش میذاشت. کاش از هم دریغ نمیکردیم اونچه رو که میتونستیم بهم بدیم. کاش چشمامونو از هم برنمیداشتیم تا حواسمون پرت این و اون نشه. کاش هوای همو داشتیم و قدر بودنمامون و جنگیدنامونو برای هم میدونستیم.
کاش میشد متن رو دوباره نوشت...








پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)