سلام دوباره کرای
بابا این نقاشیش اسونه، بزار یه دونه میکشم برات میزارم
۱)
داستان
نزدیکای غروب بود که زونیام دوباره میخواست مثل همیشه بره پیاده روی، تا دوباره مثل اکثر اوقات روزش رو شب کنه، احساس کسی رو داشت که تنها در شب در جنگل گم شده بود اما این احساس اینقدرم غریب نبود دیگه هم به فکر این نبود که از اسارت گذشته آزاد بشه، به گذشته ی خودش فکر میکرد به کارهای نکرده و کرده ش.
به کسایی که خیلی دوستشون داشت اما نتونسته بود از سر سادگیش گرگ بودنشون رو تشخیص بده دقیقا مثل شنگول و منگول، فریب ظاهر رو خورده بود.
شب مثل همیشه فرا رسیده بود و اون اروم اروم دوباره مثل همیشه دراز کشیده که بخوابه و به این فکر میکرد که زندگی چقدر میتونه زجر آور باشه...
که یه دفعه کرای و ام واز با لگد زدند و زونیام رو از خواب بیدار کردن گفتند جورابای ما رو کجا گذاشتی، ما باید بریم سر کار...
۲) دوست داشتم فرد باخدایی بودم
۳) یادمه منو پسر عموم هر دو یه مدرسه بودیم و من شیطون تر بودم ولی پسر عموم زیر پوستی خیلی شیطون بود، و این پسرعموی ما یه دفعه موقع بالا اومدن سر زنگ تفریح یه صندلی رو از طبقه دوم انداخت توی راهرو و همکلاسیاش گفتن آقااااا فلانی بود بعد منم سر کلاس بودم ناظم اومد حسابی ما رو کتک زد، منم مثل مهران مدیری توی دوربین خدا نگاه کردم که چراااااااا؟
۴) عکس رو توی پست بعدی میزارم
۵) حضرت علی(ع): گوهر مردان در سختی های روزگار مشخص میشه









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)