مدافعان وطن
مدتی از ماجرای بیمارستان گذشت پس از شهادت دوستان مدافع حرم حال و روز من خیلی خراب بود من تا نزدیکی شهادت رفتم اما خودم میدانستم که چرا شهادت را از دست دادم به من گفته بودند که هرگونه نگاه حرام حداقل ۶ ماه شهادت آنان که عاشق شهادت هستند را عقب می اندازد روزی که حاضر در سوریه بودیم پرواز ما با پرواز آنتالیا همزمان بود
چند دختر جوان با لباس هایی بسیار زننده در مقابل من قرار گرفتند و ناخواسته نگاه من به آنها افتاد بلند شدم و جای خودم را تغییر دادم هر چه می خواستم حواس خودم را پرت کنم انگار نمی شد اما دیگر دوستان من در جایی قرار گرفتند که هیچ نامحرمی در کنارشان نباشد این دختران دوباره در مقابلم قرار گرفتند نمیدانم شاید فکر کرده بودند من هم مسافر آنتالیا هستم
هرچه بود گویی ایمان و اعتقاد من آزمایش شد گویی شیطان و یارانش آمده بودند تا به من ثابت کنند هنوز آماده نیستی با اینکه در مقابل عشوه های آنها هیچ حرف و هیچ عکسالعملی انجام ندادم اما متأسفانه نمره قبولی از این آزمون نگرفتم در میان دوستانی که با هم در سوریه بودیم چند نفر دیگر را می شناختم که آنها را جزو شهدا دیده بودم می دانستم آنها نیز شهید خواهند شد
یکی از آنها علی خادم بود علی پسر ساده و دوست داشتنی سپاه بود آرام بود و با اخلاص. توی فرودگاه در جایی نشست که هیچ کسی در مقابلش نباشد تا یک وقت آلوده به نگاه حرام نشود در جریان شهادت رفقای ما علی مجروح شد اما همراه با ما به ایران برگشت من با خودم فکر میکردم که علی به زودی شهید خواهد شد اما چگونه و کجا؟
یکی دیگر از رفقای ما که او را در جمع شهدا دیده بودم اسماعیل کرمی بود او در ایران بود و حتی در جمع مدافعان حرم حضور نداشت اما من او را در جمع شهدایی که بدون حساب و کتاب راهی بهشت می شدن مشاهده کردم من و اسماعیل خیلی با هم دوست بودیم یکی از روزهای سال ۹۷ به دیدنم آمد یک ساعتی با هم صحبت کردیم
اسماعیل خداحافظی کرد و گفت قرار است برای مأموریت به مناطق مرزی اعزام شود رفقای ما عازم سیستان و بلوچستان شدند مسائل امنیتی در آن منطقه به گونهای است که دوستان پاسدار برای مأموریت به آنجا اعزام میشدند. فردای آن روز سراغ علی خادم را گرفتم گفتند رفته سیستان یک باره با خودم گفتم نکند باب شهادت از آنجا برای او باز شود سریع با فرماندهی مکاتبه کردم و با اصرار تقاضای حضور در مرزهای شرقی را داشتم اما مجوز حضور ما صادر نشد
مدتی گذشت با رفقا در ارتباط بودم اما نتوانستم آنها را همراهی کنم در یکی از روزهای بهمن ۹۷ خبری پخش شد خبر خیلی کوتاه بود اما شوک بزرگی به من و تمام رفقا وارد کرد. یک انتحاری وهابی خودش را به اتوبوس سپاه میزند و دهها رزمنده را که مأموریت شان به پایان رسیده بود به شهادت می رساند. سراغ رفقا را گرفتم روز بعد لیست شهدا ارسال شد علی خادم ، اسماعیل کرمی هر دو در میان شهدا بودند. البته بعد از شهادت دوستانم راهی مرزهای شرقی شدم مدتی را در پاسگاههای مرزی حضور داشتم اما خبری از شهادت نشد
یک روز دو پاسدار را دیدم که به مقر ما آمدند با دیدن آنها حالم تغییر کرد من هر دوی آنها را دیده بودم که بدون حساب و در زمره شهدا و با سرهای بریده شده راهی بهشت بودند برای اینکه مطمئن شوم به آنها گفتم نام هر دوی شما محمد است، درسته؟ آنها تأیید کردند و منتظر بودند که من حرف خود را ادامه دهم اما بحث را عوض کردم و چیزی نگفتم
من در اداره مشغول به کار بودم با حسرتی که غیر قابل باور است یک روز در نمازخانه اداره دو جوان را دیدم که در کنار هم نشسته بودند جلو رفتم و سلام کردم خیلی چهره آنها برایم آشنا بود به نفر اول گفتم من نمیدانم شما را کجا دیدم ولی خیلی برای من آشنا هستید میتونم فامیلی شما را بپرسم ؟ نفر اول خودش را معرفی کرد تا نام ایشان را شنیدم رنگ از چهره ام پرید یاد خاطرات اتاق عمل و... برایم تداعی شد
بلافاصله به دوست کناری او گفتم نام شما هم باید حسین آقا باشه درسته ؟ او هم تأیید کرد و منتظر شد تا من بگویم که از کجا آنها را می شناسم اما من که حال منقلبی داشتم بلند شدم و خداحافظی کردم خوب به یاد داشتم که این دو جوان پاسدار را با هم دیدم که وارد برزخ شدند و بدون حسابرسی اعمال وارد بهشت شدند هر دو با هم شهید شدند در حالی که در زمان شهادت مسئولیت داشتند
باز به ذهن خودم مراجعه کردم و چند نفر دیگر از نیروها برای من آشنا بودند ۵ نفر دیگر از بچههای اداره را مشاهده کردم که الان از هم جدا و در واحدهای مختلف مشغول هستند اما عروج آنها را هم دیده بودم .۵ نفر با هم به شهادت میرسند چند نفری را در خارج اداره دیدم که آنها هم ...
هرچند ماجرای سه دقیقه حضور من در آن سوی هستی و بررسی اعمال من خیلی سخت بود و آن لحظات را فراموش نمیکنم اما خیلی از موارد را سالها پس از آن واقعه در شرایط مختلف به یاد می آورم چند روز قبل در محل کار نشسته بودم چاپ اول کتاب انجام شده بود یکی از مسئولین از تهران برای بازرسی اداره ما آمد که وارد اتاق ما شد و سلام کرد و پشت میز آمد و مشغول روبوسی شدیم مرا به اسم صدا کرد و گفت چطوری؟ من که هنوز او را به خاطر نیاورده بودم گفتم الحمدلله گفت ظاهراً مرا به جا نیاوردی؟
سال قبل در فلان اداره برای مدت کوتاهی با شما همکار بودم من کتاب سه دقیقه در قیامت را که خواندم حدس زدم که ماجرای شما باشد درسته؟ گفتم بله و کمی صحبت کردیم ایشان گفت یکی از بستگان من با خواندن این کتاب خیلی متحول شده و چند میلیون رد مظالم داده و به عنوان بازگشت حق الناس و بیت المال کلی پول پرداخت کرده بعد از صحبت های معمول ایشان رفت
و من مشغول فکر بودم که او را کجا دیدم یکباره یادم آمد او هم جزو کسانی بود که از کنار من عبور کرد و بی حساب وارد بهشت شد او هم شهید میشود دیدن هر روزه این دوستان بر حسرت من می افزاید خدا نکند مرگ ما شهادت نباشد به قول برادر علیرضا قزوه :
وقتی که غزل نیست شفای دل خسته
دیگر چه نشینیم به پشت در بسته
رفتند چه دلگیر و گذشتند چه جان سوز
آن سینه زنان حرمش دسته به دسته
می گویم و می دانم از این کوچه تاریک
راهی ست به سرمنزل دلهای شکسته
در روز جزا جرئت برخاستنش نیست
پایی که به آن زخم عبوری ننشسته
قسمت نشود روی مزارم بگذارند
سنگی که گل لاله به آن نقش نبسته







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)