سلام. خيلي خوشحال شدم كه محبت كردين حوصله به خرج دادين نوشته طولاني من رو خوندين. راجع به نام كاربري لطف دارين
1. من خيلي دختر با استعدادي بودم. ورزشكار بودم، هنرمند، باهوش. ولي الان هيچي. هيچ استعدادي در خودم نمي بينم. هيچ مدركي ندارم بگم من اين كارو بلدم مي تونم ازش پول در بيارم. با مشتري خيلي خوب ميسازم ولي نه پولي دارم جنس بفروشم نه كاري هست بگم برم برا كسي اين كارو انجام بدم.
2. مخالفا پدرم مادرم و برادر بزرگترم بودن و در پاره اي از موارد حتي مادر بزرگ، عمو ها يا دختر عمه هام هم دخالت ميكردن (دختراي اين آدما الان ديدن دارن واقعا). كارايي كه ميگفتم همه جوره بود البته نه خلاف شرع بودن نه خلاف عرف. ميگفتم من نقاشيم خوبه بذارين برم كلاس مدركشو بگيرم مادرم مي خواست صرفه جويي كنه ميگفت تو نقاشيت خوبه كلاس ميخواي چيكار؟ ميگفتم بذارين برم كلاس مدرك زبان بگيرم مادرم ميگفت تو عاشق معلم زبانت شدي! يه هفته رفتم كلاس زبان تاپ كلاس بودم اون يه هفته مادرم كاري كرد كه خون گريه كنم و آخر سر خودم گفتم كلاس نخواستم. شنا ميكردم وقتي شنا مد نبود. خودم ياد گرفته بودم. گفتم بذاريد برم مدرك مربي گري شنا بگيرم پدرم گفت خانواده ما زناشون نميرن استخر! (ميرفتنا پدرم نميديد. فقط تحت تاثير عموهام بود). وقتي دانشجو بودم حمايتي از خانواده نميديدم گشنه ميموندم تو خوابگاه. يه كار پيدا كردم تو يه كتابفروشي خيلي بزرگ. زنگ زدم از خانواده اجازه بگيرم گفتن لازم نكرده. گفتم برم رانندگي ياد بگيرم برادر بزرگترم گفت لازم نكرده. مادرم كنترل گر بود پدر و برادر بزرگترم بد دل. خودشون همه كاري ميكردن همه جور قانون و شرعي رو زير پا ميذاشتن به من كه ميرسيد نه مياوردن. تحقير هم اين طوري شد كه تو مسابقه داستان نويسي اول شدم لوح تقديرشو با شادي هرچه تمام اومدم نشون پدرم بدم، پدرم يه طوري عصباني شد لوح تقدير رو جلوي چشمم ريز ريز كرد پرت كرد تو صورتم. يا خواستگار داشتم منو به اجبار سر اون جلسه خواستگاري نشوندن خودم راضي نبودم. بعد از جلسه برادرم گفت چطور بود؟ گفتم خيلي با من فرق داشت. برادرم گفت اگه مثل خودت بود كه ما بايد خاك ميريختيم رو سرمون! من با همه اين نخير ها و تحقير ها بزرگ شدم اين مثالا قطره اي از يه درياست.
3. برادر كوچيكم 15 سالشه بزرگتره 27 سالشه. كوچيكه مدرسه ميره. بزرگه هم مدير بخشي از يه شركت خيلي بزرگه.
با برادر بزرگمم نميسازم. نه كه نسازما دوستش ندارم. خيلي طعنه ميزنه بهم از قديم. پدر و مادرم خيلي بين ما فرق گذاشتن و همه اينا باعث شده ازش خوشم نياد. من از دوران ابتدايي پول پس انداز مي كردم همه رو دادم مامانم. دانشجو بودم گفتم از مادرم بگيرم حساب باز كنم واسه خودم مادرم گفت تو هيچ پولي نداري، همه پولارو ريختم حساب دانشگاهت. برادرمم دانشگاه پولي درس مي خوند چه ريخت و پاشايي كه نداشت ولي هنوزم كه هنوزه مادرم به رسم ننگين و شومِ خانواده خودش ميگه خرج هزينه تحصيلت رو دادم ولي فكر نميكنه كه خرج هزينه تحصيل برادرم رو هم داده! برادرم خيلي ميتونست بهم كمك كنه ولي از من دريغ كرد. پول نمي خواستما، ميگفتم بيام شركتتون رايگان كار كنم فقط به خاطر اينكه تو اجتماع باشم اصلا قبول نمي كرد. براي من و همسرش داستان يه بوم و دو هوا اجرا ميشه هميشه.
خانواده مادرم يه رسم دارن. انقدر به دختر فشار ميارن و در تنگنا قرارش ميدن كه در نهايت با يه ازدواج اشتباهي فرار مي كنه از خونه. مادرمم همون سبك رو روي منِ تك دختر پياده مي كنه. خودش متوجه نيستا ولي من كاملا دارم ميبينم سرنوشت من مثل سرنوشت خاله هامه. (ببخشيد واقعا. من حرفام عين آبشار از ذهنم سرازير ميشه مي نويسم ديگه اصلا فكر نمي كنم نوشته طولاني ميشه)












علاقه مندی ها (Bookmarks)