متشکرم
الان از دید من که خارج از این خانوادم یک مجموعه ای رو میبینم که آسیب دیده هستن.
شما اگر تلاشتون این باشه به « پول » و « استقلال » برسین خب چیزی هست که مثلا مادرتون بهش رسیده! ولی در اصل بازم همون آسیب باهاشه و داره به دیگری آسیب میزنه، این موفقیت نیست.
شما بالاخره به استقلال مالی میرسین و در نهایت ازدواج میکنین. اگر این خواستتون باشه نمیتونه ازتون آدم موفق و سالمی از نظر روانی بسازه! آدم ها با پول به رفاه میرسن ولی لزوماً به حال خوش نمیرسن.
شما باید در کنار تلاش برای استقلال بعنوان یک فرد بزرگسال، برای سلامت روانتون هم تلاش کنین و با کوله باری از آسیب وارد جامعه و زندگی مشترک نشین.
در واقع با روش های درست از آسیب های بیشتر فاصله میگیرین و علاوه بر اون یاد میگیرین در موقعیت های مختلف چگونه باید عمل کرد. از طرفی بعدها با استقبال میتونین زیر نظر یک روانشناس باشین تا روانتون رو مورد مراقبت بیشتر قرار بدین.
در نظر داشته باشین برخی موارد فقط مختص بشما نیست، مثلا اینکه تو این سی سال « باید » نگفتین و اجازه خواستین... روند معمول خیلی از فرزندان در خانواده هاست ( حتی کسانی که روابط خوبی دارن ) . اصلا راه درست همینه که یهو پیش نریم و مشورت کنیم و اجازه بگیریم. حتی این تو زندگی مشترکم هست که بدون برنامه و یهویی کاری نکنیم و با همسر مشورت داشته باشیم. حتی در محل کار و ... و ممکن هست خیلی وقت ها با تابلوی (( Stop )) مواجه بشیم .
ببینید عزیزم شما هم از تحکم فرار کردین، زمانی که به اجبار در جلسه ی خواستگاری حضور پیدا کردین و از خواستگارتون ناراضی بودین و اینو اعلام کردین. از طرفی شما فرزند این خانواده هستین و اگر از تحکمم فرار میکردین زندگی موفقی در انتظارتون نبود جز تحمل آسیب های بیشتر و بیشتر...شرایط فعلا ایجاب میکنه که با هشیاری و سیاست های درست عمل کنین تا بتونین برخی چیزها رو تغییر بدین.
اگر راه مذاکره جواب نمیده از پل ارتباطی استفاده کنین.










علاقه مندی ها (Bookmarks)