مي دونم خدايي ناكرده هر اتفاقي براي پدر يا مادرم بيفته (مادرم به خاطر اينكه اصلا به فكر خودش نيس و پدرم به خاطر اينكه هزار و يك جور ماده مخدر مصرف مي كنه) برادرام ميندازن گردن من. من حتي همين پدر و مادر رو در اعماق قلبم دوس دارم و اصلا راضي نيستم يه تار مو از سرشون كم بشه و خودمم تا حدي خواستم اينه كه آرامش به خانواده برگرده. از فرداي روزي كه كنكور شركت كردم از صبح تا شب كار مي كنم صرفا به اين خاطر كه مادرم مريضه دست به سياه و سفيد نزنه ولي برادرم ميگه تقصير توئه كه مادر مريضه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)