سلام. ممنونم
1. بله. بخاطر اینکه ایشون از نظر ظاهری و رفتار کلی مطابق معیارهای من بودن. یا بهتره اینجوری بگم که واقعا به دلم نشسته بود. حتی حاضر بودم بخاطر ازدواج با ایشون قید رفتن رو بزنم.
2. به صورت دو نفر عادی آشنایی داشتیم اما برای آشنایی ازدواج از قضا یک نفر واسطه شد و معرفی کرد و مزید بر علت شد که من پا پیش بذارن. اصلا ارتباط به اون صورت هم شکل نگرفت، خیلی سریع اتفاق افتاد همه چی. شاید میشه گفت به یه ماه هم طول نکشید تا همه سنگ هامون رو وا کندیم و به توافق نرسیدیم. متاسفانه استقلال فکری نداشتن و بخاطر تجربه نزدیکان و افراد دیگه خانواده یه سری فوبیاهای مالی داشتن که بهشون دیکته شده بود و شرایط مالی رو ارجح تر از بقیه موارد میدونستن.
3. راستش تا سن 22 سالگی و قبل خدمت سربازی، مهاجرت یه چیز فانتزی و رویایی بود برای من. اما در حین خدمت سربازی و مخصوصا بعد از اون که به واسطه تجربه دوستانم و آشنایان نزدیک با روال رفتن و معایب و مزایای رفتن آشنا شدم و از اون مهم تر وقتی دیدم هر چقدر سعی و تلاش میکنم انگار روی تردمیل راه میرم و پیشرفتی نیست، بیشتر مصمم شدم برای رفتن. از نظر آشنایی مثلا کیس های مختلفی بودن که رفته بودن و موندگار شده بودن و رفته بودن و برگشته بودن. هر دو مورد با توجه به شرایط من حتما توصیه میکردن که برم و تجربه کنم. همون موردی که رفته و موندگار شده شرایط مشابه من رو داشت در ایران ، الان بهترین وضعیت مالی و رفاه رو داره اونجا. خودش هم مطمئن بود اگه ایران همون روال رو ادامه میداد به هیچ جایی نمیرسید.
البته از همه این ها که بگذریم، خودم هم میدونم که مهاجرت خیلی روند فرسایشی و طاقت فرسایی هست و سختی های خاص خودشو داره.
4.بله داشتم. دو مورد بود در برهه های زمانی مختلف . یکی بین 23 الی 27 سالگی و دیگری حوالی 28 تا 31. هر دو رابطه عمیق و طولانی بودند. مخصوصا رابطه اول چون اولین تجربه یک ارتباطی عاطفی طولانی برای من بود. بیشتر تحت تاثیر قرار میگرفتم. درسته نمیشه فراموش کرد اما حسم نسبت به اون ارتباط ها الان عذاب آور یا اذیت کننده نیست به نسبت بقیه مشغله های ذهنی. یعنی خیلی وزن کمتری دارن شاید در این حال من. نمیدونم شایدم یه علت نهان هستن که من دست کم میگیرمشون
5.من تقریبا نزدیک 7 8 سال هست که شاغل هستم. سال های اول خیلی با انگیزه و پشتکار کار میکردم . اما رفته رفته وقتی دیدم نه پیشرفت مالی دارم نه پیشرفت شغلی. انگیزه ام به سمت صفر میل کرد. تا جایی که همین چند روز پیش ، سر کار برای انجام یه کار روتین انگیزه کافی رو نداشتم و کسل بودم و انقدر با کلیک کردن های بیخود خودمو مشغول کردم که فقط تونستم 10% کار رو انجام بدم. حتی میخواستم وسط کار گریه کنم. همش این سوال تو ذهنم بود که چرا من باید همچین کارهایی رو انجام بدم و هیچ نتیجه ای هم حاصل نشه. انجام دادنش چه فایده ای داره اصلا.
از نظر مخارج اگه منظورتون خانواده هست نه واقعا خرج خانواده رو من نمیدم. شاید درصد خیلی خیلی کمی باشه. بیشتر مخارج شخصی خودم هست و بقیه پس انداز.
از نظر اعتقادی، پس انداز به صورت دلار طلا یا... رو صحیح نمیدونستم و رغبتی هم نداشتم واسش. بیشترین ضربه مالی رو اونجا خوردم که خودم رو مشغول کار کرده بودم و بیشتر درآمد ناچیزم رو پس انداز میکردم جاهایی که سود مجاز میدن و متاسفانه دو سه سال قبل دیدم که پس انداز ریالی من به کلی نابود شده .
6. خوب طبیعتا دوست دارم فرد مورد نظرم ادم تحصیلکرده ، مودب و واقع بین باشه و درک متقابل داشته باشیم و حرف همو بفهمیم. کسی نباشه که انتظار برآورده شدن رویاهای دست نیافته خودش رو از من داشته باشه تو این وضعیت. البته این موارد رو خیلی از افراد مد نظر دارن. در یک کلام میتونم بگم که به من آرامش و امنیت بده و منم متقابلا همینطور.
ظاهر هم در کنار این موارد مهمه واسم. کسی باشه که واقعا به دلم بشینه.
همون مورد آشنایی هم که گفتم خیلی شفاف و صریح صحبت کردیم و اتفاقا خیلی خوب شد که همون اول کار تفاوت ها مشخص شد.
7. راستش همین الانش هم نمیدونم این حالی که دچارش هستم افسردگی هست یا اسم دیگه ای داره. اگه منظورتون همین حس و حال و وضعیت روحی فعلی هست. باید بگم که یه روند تدریجی داشت که به مرور تشدید شده. علی الخصوص بعد از خدمت سربازی که برای پسرها یه نقطخ عطف تو زندگی هست چون انتظار میره بعد از مانع سربازی، پیشرفت قابل توجهی تو زندگی داشته باشن اما چون برای شخص من محقیق نشد بخاطر همون به یأس و پوچی رسیدم.
نه کلا تا حالا مراجعه حضوری برای مشاوره نداشتم. در سنین پایین تر خجالت می کشیدم از رفتن . بعدا هم از اطرافیان شنیدم که توصیه های فرمالیته و روتین ارائه میشه و تنها نکته مثبتی که داره اینه که این فرصت رو پیدا میکنی تا با یکی درد و دل کنی و خالی بشی. این رو هم نمیتونم انکار کنم که برای من حفظ اطلاعات محرمانه بیمار خیلی مهمه و حتی خود این همه دغدغه ام هست که ایا واقعا پزشک یا بقیه افراد مطب این مورد در عمل اهمیتی داره واسشون یا نه. درسته در زبان همه میگن اطلاعات بیمار محرمانه هست اما ایا واقعا محرمانه میمونه
بعضی روز ها حالم به صورت ناخودآگاه خیلی خوب میشه. میرم موزیک گوش میدم و خیلی حس خوبی دارم اما بعدا حالم عوض میشه و دوباره میرم تو همون حالت کسل بودن و یأس و ناامیدی. خود عوامل محیطی هم اثر دارن. به صورت متناوب این حس و حال تکرار میشه. مثلا بی حوصله و کلافه هستم. زود از کوره در میرم. از جاهای شلوغ بیزارم. وقتی کسی یه چیزی رو چند بار تکرار میکنه عصبانی میشم.










علاقه مندی ها (Bookmarks)