سلام
واقعا شما فکر میکنید شخصی که تنهاست با شخصی که در میان اعضای خانواده اش هست باید روحیه و شادابی یکسانی داشته باشن؟
بعضی حرف ها گفتنش راحته. منم قبل از اینجا اومدن و بچه دار شدن تصورم مثل شما بود .نمیگم غیرممکنه. ولی باید راهی بجز پذیرفتن شرایط و... رو بوجود بیارم.
شما زندانی رو مثال زدید.منم رو همین مثال میزنم انفرادی مثل عمومی هست؟؟
خوشی های کوچیکی که شما مثال زدید برای من نیست در واقع! برای پسرم و همسرم بود و من بیشتر همراهی میکنم
خوشی های من ارتباط با دوستان و فامیل هست..پارک رفتن غذاخوردن هم هست.کارم توی خونه هست.که اگر زیاد وقت بذارم براش همسرم شاکی میشه تو همش تو خونه دوست داری بشینی...
صبح که باشه پسرم بیدار میشه نمیذاره...
منم سعی کردم همه رو کنار هم داشته باشیم.علاقه من.تفریح همسرم.بازی پسرم... ولی حرف من اینه که من راه خودمو برم.و فقط ظاهری همسرمو همراهی کنم تو خیابونا بچرخیم روحیه ام بهتر نمیشه! چون همش ساکتیم.
چون من بارها سر صحبت های مختلف باز کردم می بینم علاقه ای نداره.بهم بی توجهی میشه ناراحت شدم .هر بارم گفتم دیگه از من نخواه که حرف بزنم.من نمیتونم فقط حرفای مورد علاقه تو رو بزنم که کار و پول و ماشینه...
اینجوری شد که من الان خیلی کم حرف شدم.حتی با اطرافیانم که قبلا خیلی حرف میزدم دیگه حرفی برای گفتن با اونا هم ندارم.
مورد سوم که گفتین!
باورتون میشه مثلا همسرم یه کلیپ می بینه غش میکنه خنده! من تو دلم میگم این کلیپا اصلا ارزش وقت گذاشتن دیدن ندارن!
حرفی که منو بخندونه یادم نیست کی گفته...
من شرایط رو پذیرفتم.نمیگم خیلی شرایط زندگی سختی داشتم و دارم .ولی میتونم بگم از خیلیا بیشتر شرایط رو پذیرفتم.ولی دیگه احساس میکنم انرژیم کم شده...
اینم بگم من دنبال علاقه خودم برم مسلمااا وقتم از جاهای دیگه زده میشه میاد روی علاقه ام.از موبایل کار خونه همسر فرزند...
موبایل که برام راحت ترین و بهترینه. ولی همسر و فرزند نمیتونن تحمل کنن!
سرزنش همسرم از جایی شروع شد که احساس کردم من زیادی از اول بهش محبت و اعتماد به نفس دادم و خودم رو نادیده گرفتم.










علاقه مندی ها (Bookmarks)