دختر خوبم شما نمی خواهید این رابطه به دلیل کم گاهی و ندانستن مضرات این رابطه نامعلوم که هر دویتان نیز بلوغ فکری کامل را بدست نیاورده اید،پایان دهید و اکنون و الان دارید از آن لذت می برید و این به علت وابسته کردن احساسات خودتان است به پسری که فعلاً توان ازدواج را ندارد.
خوب است که خودتان از پنج سال دیگر سخن می گویید؛عزیز من این جور بدون فکر وابسته شدن همه اش زیان کاری است و سبب ناراحتی روانی شما؛ببینید که خودتان چه گفته اید:
*اوايل دوستي خواستم با بي رحمي ازش جدا شم ولي نگذاشت و كار به اينجاها كشيد كه حالا من نميتونم جدا شم !
باور كنين من جدايي رو تجربه كردم . غروبها كه ميشد گريه ام ميگرفت، هميشه با چشمهاي پف آلود و ورم كرده از خواب بيدار ميشدم ، دپرس بودم ، هيچ موقع خنده به لبهام نميومد ، خيلي سعي كردم خودم رو سرگرم كنم ، ميرفتم خونه خواهرم و از صبح تا شب جديد ترين فيلمها رو ميديدم ، خودم رو مشغول ميكردم ولي حتي شده ، يك لحظه به يادش ميوفتادم ، نميتونستم جلوي اشكهامو بگيرم ....
من حالا فهميدم كه رابطه ي احساسي غلطه ولي چيكار كنم كه الان احساسم درگيره ؟؟؟ نميتونم بيارمش بيرون ! وقتي فكرش رو ميكنم كه اون با يكي ديگه ازدواج كنه ،به خدا قلبم درد ميگيره ! واسه اينكه ديگه نميتونم ببينمش و دلم خيلي براش تنگ ميشه ! واسه اينكه ديگه از احساسش ، خبري نيست!!*
خوب چرا عوض اینکه مدام به خود بگویید که نمی توانم و نمی شود و . . . از این خیال پردازی ها با کمک یک روانکاو و مشاور و اندکی شکیبایی این ماجرای علافی را فراموش نمی کنید؟!!اگر پیش خود خیال می کنید که با شرایط خودتان و این پسر کسی می آید و مثلاً یک راهی را پیش پای شما برای رسیدن به او قرار می دهد،اشتباه کرده و فایده ای ندارد.معجزه هم که نمی شود و والدینتان نیز امکان ندارد به ازدواج بچه گانه تان رضایت دهند.زندگی واقعی شوخی بردار نیست و این رابطه ها نیز حتی زمینه یک زندگی مشترک را نمی سازد.
آخر دختر خوب،این کار شما دقیقاً مانند آن کودکی است که خیلی شکلات یا یک اسباب بازی را دوست دارد و مدام گریه و زاری کرده و دیگران را اذیت می کند تا به خواسته اش برسد.ناسلامتی شما 21 سال از خدا عمر گرفته اید،این چه کاری است که می کنید.!!رابطه انسانی و برایش اشک می ریزم و این رمانتیک بازی ها و بچه بازی ها یعنی چه؟چرا خودتان را مظلوم پیش خودتان قرار می دهید؟
کی گفته که بدون مشورت و اندیشه وابسته یک پسری شوید که هنوز بچه خانه است و آینده نا معلومی برای پنج شش سال بعد برای خودتان درست کنید!!!چرا هی خودتان را محق می دانید؟شما چه لذتی از این رابطه می برید و چه نفعی برای شما داشته است؟این شد کار که هی به هم زنگ بزنید و حرف زده و یا قربان صدقه هم بروید یا برای یک راه رفتن باهمقرار بگذارید و مدام بیشتر خودتان را وابسته نمایید؟!!فکر می کنید پدر شما یا خانواده تان منتظر می ایستند تا تکلیف زندگی آن پسر تا شش سال بعد روشن گردد؟؟!
این کارهای شما درست مانند این است که مدام دستتان را در آتش فرو کنید و بگویید که آخ!دستم سوخت و اتفاقاً رابطه شما اصلاً انسانی و عشقی نیست و یک اعتیاد است به معنای تمام.یک وابستگی احساسی کور است و اعتیاد نیز جز این نیست.شما این قدر معتاد شده اید و البته خودخواه که به راهنمایی های دوستان تنها آن بخشی را توجه می کنید که دوست دارید.چرا هنگامی که گفتم:بروید و شناخت و آگاهی خود را از خود و ازدواج بالا ببرید نظرتان را نگفتید.ازدواج کردن اصلا این بچه بازی ها و رابطه بیماری نیست که شما دارید.این علافی است و نوعی تفریح؛ذستکم برای آن پسر.
خیلی جالب است شما حتی از این خبر ندارید که این شازده در شهری که درس می خواند،ممکن است در آنجا هم دوست دختر داشته باشد یا نه؟و از آن گذشته اگر بهم نرسیدید یا این پسر شما را ول کرد به خاطر فشار خانواده اش یا روزگار یا عاشق دیگری شد،فکر می کنید با این فرهنگی که جاری است چه کسی ضرر می کند؟
خلاصه اینکه با اراده تمام و درخواست از خداوند و طلب کمک از او و بهره گیری از خدمات درمانی و مشاوره به جریان پایان دهید،به خدا حیف است،حیف شماست که عوض آنکه به درس و زندگی و خواستگاران خوب خود بیندیشید مدام خود را معتادتر به این رابطه کرده و تازه این زیان کاری خود را توجیه هم بکنید.به توجیهات معتادان که کار رفیقم بود و مشکل داشتم در زندگی و خانواده بدی داشتم و *حساس بودم* و . . . . عنایت لازم را داشته باشید.
من خواهر ندارم و شما را مانند خواهر خود می دانم و دلم می سوزد که خودتان خودتان را آزار می دهید.بنده هم ناراحت می شود و حرصم می گیرد که چرا این عوض یک زندگی شاد و درس و ورزش و زبان و . . . خودتان را درگیر یک علافی و خودآزاری کرده اید.
شما از این رابطه صددصد ضرر کرده و آینده نامعلموی را برای خود رقم خواهید زد و اگر همچنان با لجاجت بخواهید به این کارتان ادامه دهید،هیچکس برای شما کاری نمی تواند بکند و دو سرنوشت در انتظار شماست:
1-این پسربه دلیل وابستگی به خانواده اش شما را ول می کند یا دستکم فراموش.
2-با فشار خانواده ازدواجی اجباری خواهید داشت.
3-در درس و زندگی عقب افتاده و کارتان به افسردگی و زبانم لال خودکشی می کشد.
حیف،واقعاً حیف شما . . . .








علاقه مندی ها (Bookmarks)