سلام جناب mvaz
1_ مهم ترین تجربه ای که در زندگی به دست آوردید چیه؟
هر وقت حضور خدا رو بتونم حس کنم ، اون بهترین و مهمترین تجربه ام میشه، هر چند که خیلی ضعیفم و و اعدادش زیاد نبوده
2_احساسات تون رو چه طور کنترل می کنید ؟ ( در صورت خشم ، غم و ناراحتی و...)
سخته و اغلب شکست می خورم در کنترلش، ولی هیچ وقت نا امید نمیشم، نقاط ضعفش رو چک می کنم که دفعه بعد از اونجا آسیب نبینم، ولی باز افاقه نمی کنه، ولی نکته خوبش اینه که، این امیدواری باعث شده، نسبت به 5 سال پیش، خیلی خیلی وضعم به لطف خدا بهتر باشه،
یه روز یکی بهم گفت اگر همه چی رو از خدا ببینی، دیگه عصبانی و ناراحت مییشه، این تذکر یادم بمونه معمولا موفقیت آمیزه برام
3_ همیشه میبینم از شهدا می نویسید چرا به شهدا ارادت دارید ؟ چطور به این درک رسیدید؟
حقیقت با سلوک اخلاقی شهدا کلا جوان های اون زمان خیلی احساس نزدیکی میکنم، بعضی وقت ها می گم ای کاش تو اون دوره بودم، ولی سریع می گم بی ادب خدا خواسته تو الان باشی تو میگه اون موقع بودم
4_ مهم ترین ویژگی هایی که همه به شما نسبت میدند چی هست ؟
نمی دونم حقیقتش، شاید دست دلبازی
5_دوست دارید چه چیزی را در خودتون تغییر بدید؟
خیلی چیزها رو دوست دارم تغییر بدم، الان دوست دارم بتونم در حال زندگی کنم و از نوشتم در صندلی داغ لذت ببرم، که دائما دارم به گذشته و آینده می رم، ولی تلاش می کنم دوباره برگردم به صندلی داغ،
6_ کتاب های خوب معرفی می کنید؟ (دو مورد)
از یه دوست عزیزپرسیدم کتاب خوب بهم پیشنهاد بده، گفت قرآن، دفعه بعد پرسیدم گفت قرآن، دفعه بعدش گفتم به جز اون، گفت تفسیر المیزان
یه کتاب خوب آقا غلام معرفی کرده بهم ( قدرت عادت) در جستجو معنی و نیروی حال رو هم که باغبان خیلی وقت پیش اینجا معرفی کرد که الان دست گرفتمش
7_ یک خاطره خنده دار تعریف کنید
داشتیم تو دانشگاه پروژه پایان نامه رو درست می کردیم، که به گوشمون رسید که جواب کنکور مقطع بعدی که شرکت کرده بودیم اومد، بهم گفتن قبول شدم، در همین فکر ها بودم که برم، نرم، من هنوز پایان نامه ام رو تحویل ندادم ، دفاع نکردم، هنوز آماده نیست، بی خیال بابا، برگشتم سر کارم، یه دوست دیگه ام داشتم که شرایطش مثل من بود، با این فرق که زیاد اهل ادامه تحصیل نبود و بیشتر دوست داشت خوش باشه. یهو نیم سایت از اعلام نتایج نگذشته بود که دیدم با یه برگه کاغذ اومده دانشگاه، حالا من از اون مخفی میکردم و اون از من، یهو دیدم دستش برگه تسویه حساب با دانشگاهه، این برگه رو که دیدم، به چشمای رفیقم نگاه کردم، خنده اش گرفت، به این سرعت تصمیم گرفته بود، با اعتماد به نفس بالا چندتا امضا هم جمع کرده، پایان نامه هم که هنوز آماده نیس، از فرط خنده نتونستم جلو خودم رو بگیرم، افتادم زمین، شاهدان می گن یک ربع رو زمین دوتایی دراز کشیده بودین می خندیدین،
8_ اطلاعات روانشناسی رو از کجا کسب کردید ؟ تجربه ؟ یا مطالعه ؟ اطلاعات زیادی که ندارم، ولی از مدیر همدردی و اعضای همدردی و کتاب و برنامه های تلوزیونی
9_ بنظرتون بهتر نیست برخی کارشناسان تالار در مشاوره دادن کمی منعطف باشند ؟ یا من اشتباه میگم؟
منظورتون از انعطاف رو نمی دونم چیه، ولی به نظرم بخشی از کار مشاوره اینه که قاطع باشی.
10_ وقتی ببینید خدای ناکرده مادرتون خیلی ناراحت هستند چطور آرومش می کنید؟
معمولا پیشگیری بهتر از درمانه، چون ناراحت شه خیلی قضیه سخت میشه، برای همین همیشه دارم پیشگیری میکنم ولی اگر از دستم در بره و ناراحت شه، سعی می کنم کمی تنهاش بگذارم، و بعد از مدت کوتاهی یه حرف بی ربط بزنم مثلا بگم راستی دیدی فلانی فلان کار رو کرده و اگر شد کمی هم حرف بزنیم
ممنون از شما










علاقه مندی ها (Bookmarks)