سلام عزیزم، تو هم همیشه برای من مهم هستی و پست هات رو می خونم. چند وقت پیش مطلبی نوشته بودی که یه مدت تو لیست to do ی من بود که بیام راجع به (پذیرش) بیشتر صحبت کنیم. اما فرصت نشد. بعدا دیدم دخترت به دنیا اومد و خودتم فراموشش کردی. دیگه منم از لیست درش آوردم.
حس می کنم تو هم مثل چند سال قبل من معنی پذیرش رو درست نمی فهمی. پذیرش تنها نسخه ای بود که مدیر همدردی برای من پیچیده بود. گفت همسر من از دسته آدم هائیکه که در مقابل تغییر، به سختی مقاومت می کنن، و تنها راهکار پذیرششونه. پنج شش ماه بعدش براشون نوشتم من این آدم رو پذیرفتم اما هنوز همون مشکلات قبل برقرارن. جواب مدیرهمدردی این بود که اشتباه من اینه که فکر می کنم پذیرش یک مرحله از درمانه، در حالیکه پذیرش خودِ درمانه.
بعد از اون خیلی بیشتر در مفهوم پذیرش عمیق شدم.
خیلی شنیدیم که صورت مسئله رو نباید پاک کنیم. اما واقعیت اینه که اتفاقا بعضی از مسائل رو اصلا نباید حل کرد، چون وجودشون بخاطر یک روال اشتباه هست. و پذیرش از اون چیزهائیکه که صورتِ خیلی از مسائل رو از زندگیِ آدم پاک می کنه.
و آره، رابطه م با همسرم خوبه. بهتر از بهترین حالتیه که می شد براش متصور شد. و به نظر می رسه از این بهتر هم بشه. خیلی دوستش دارم، خیلی زیاد. و با پذیرش و عشق، اون انسانِ سخت و تغییر ناپذیر هم یک تغییراتی کرده. هرچند تغییرش چیزی نبوده که من براش برنامه ریزی کرده باشم. چیزی که من براش برنامه ریزی می کنم تعالی و آرامش و آسایش هر دو نفرمونه.
قصدش رو دارم، اما فعلا شرایطش نیست. دلم می خواد بچه ای از پرورشگاه رو به فرزندی بگیرم. اما هنوز باید براش صبر کنم. در مورد بچه کاملا در وضعیتِ (هرچه خدا بخواد) هستم.
کار هم آره. همون شرکت قبلی. بعلاوه ی یه کار دیگه که شروع کردیم و شرایطش خیلی امیدوار کننده هست، ولی هنوز به نتیجه ی مالی نرسیده.











علاقه مندی ها (Bookmarks)