با سلام
از همه دوستان که با پیامهاشون باعث تسلی خاطر من شدند سپاسگزارم. همینطور از طنین عزیز که برای شادی روح پدرم سوره ملک رو خونده
در رابطه با پدرم خیلی چیزها توی ذهنم آزارم میده. پدرم از سن خیلی کم حدود 15 سالگی پدرش رو از دست میده. پدربزرگم تعداد زیادی بچه داشته و اجاره نشین هم بوده. پدرم بار سنگین پدر رو به دوش می کشه. برای مادرش خونه می خره و خواهر برادرها رو سر و سامون میده بعدشم که خانواده خودمون و باز سنگین من و خواهرم و برادرهام
پدرم تازه زندگیش شروع شده بود
تازه از رنج و سختی بار سنگین زندگی این و اون رها شده بود
پدرم به شدت اهل موسیقی اصیل بود و تازه فرصت کرده بود برای خودش به این بخش زندگیش برسه. به این بخش از اهدافش که از سن کم سرکوب شده بود
خیلی دلم می سوزه از اینکه پدرم زندگی سبک بال و راحتش زود تموم شد. خیلی زود و ناگهانی
پدرم یه گوشه برای خودش آروم زندگی می کرد و کاری به کسی نداشت
هیچ توقعی از هیچ کس نداشت و شاید همین باعث شد ما هیچ کاری براش نکنیم. هیچ کاری
گاهی مادرم دو هفته میومد شهر ما می موند و پدرم چون نشستن توی ماشین خیلی حالش رو بد می کرد همراهش نمی اومد ولی هیچ موقع هم ایراد نمی گرفت که نرو که من تنها می مونم. حتی نمی رفت تو اون مدت خونه کسی مثلا خواهرم یا برادرم بمونه که دردسری هم برای کسی درست نکنه. کلا تو دست و پای کسی نمی پیچید و همه رو آزاد می گذاشت. خیلی مظلوم بود. ای کاش انقدر مظلوم و بی توقع نبود تا بقیه هم احساس مسئولیت بیشتری می کردن و یه کاری براش می کردن. حتی توی مریضیش برادرم می گفت بهش گفتم میام ببرمت دکتر. گفته می تونی؟ وقت داری؟ اگه وقت نداری مزاحمت نشم.
پدرم خیلی سالم بود و هیچ مشکلی نداشت
من هنوز در مرحله انکار هستم
هنوز هم به پذیرش نرسیدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)