متاسفانه هم اینجا زیاد جای خوبی نبوده براشون و هم در مورد خودم میگم من زیاد فرزند شش دنگی نبودم براشون
همیشه غرق کار و درسم بودم
من اطرافیانم رو زیاد ندیدم . توجهم اغلب به کار و تحقیق و پروژه هام بود
مادرم یه دوره بیماری صعب العلاج داشت و به خاطر اون شاید تا حد زیادی بهش رسیدگی کردم ولی پدرم نه
پدرم سالم بود و خیلی هم مراقب سلامتیش بود. غذای سالم می خورد پرخوری نمی کرد پیاده روی می رفت
هر سال ازش می خواستم بره چکاپ
از هر نظر سالم بود
قلب ، فاکتورهای خونی و ...
حتی گاهی آزمایشات پدرم رو به مادرم نشون می دادم می گفتم مامان یاد بگیر با اینکه بابا سنش بیشتره ولی خیلی آزمایشاتش نرمال تره
چربی خون، قند، از هر نظر که حساب می کردم سالم بود
نمیگم از دستم راضی نبود
همه میگن همش از تو حرف می زده، بهت افتخار می کرده ولی من کار عملی خاصی براش نکردم
نه گردش و تفریح اختصاصی باهاش رفتم نه کمک مالی خاصی که به کارت خودش بریزم
اگر کمک مالی هم داشتم، به حساب مادرم می ریختم و مادرم مدیریت می کرد اصلا نمی دونم پدرم می فهمید یا نه
کارت حقوق بازنشستگی پدرم هم دست مادرم بود و مدیریت مالی با مادرم بود
مادرم این دفعه که بعد پدرم رفته بودم می گفت بابات می گفت باید پول جمع کنم یا وام بگیرم و یه گوشی جدید بخرم این گوشی خراب شده
من نمی دونستم چنین نیازی داره از بس بی توجهم
مادرم می گفت می خواستم بهتون بگم برای تولدش بخرید
ولی عمر پدرم به تولد امسالش نرسید









علاقه مندی ها (Bookmarks)