
نوشته اصلی توسط
شمیم الزهرا
سلام فکور نازنین
حقیقتا شوکه و ناراحت شدم. غم بزرگیه که شاید هیچکس نتونه حالتو خوب درک کنه
همیشه چیزی که از شما تو ذهنمه یک زن قوی و با اخلاق بوده و مطمئنم این بحرانو هم میتونی خیلی خوب مدیریت کنی
وقتی از پدرت نوشتی از آینده خودم ترسیددم... من فقط زحمت بودم و هستم برای والدینم البته شما که زحمتی براشون در بزرگی نداشتی و به فکرشونم بودی اما توقعت از خودت بیشتر بوده که اینجور که نوشتی عذاب وجدانت به خاطر قلب خیلی مهربونته وگرنه وظیفتو انجام میدادی... درست مثل آقای غلام. اگه جای من بودین چه حالی داشتین.... حقیقتا ترسیدم پدر و مادر من اصلا اجازه هیچ کمکی نمیدن. مالی که خداروشکر خوبن و اونا همیشه بچه هارو ساپورت کردن. غیر اونم همیشه میگن ما نیاز نداریم کمک نمیخوایم خودمون دکتر میریم... عملا ما سه تا بچه هیچکاری واسشون نمیکنیم و من بارها بهشون گفتم خیلی حس بدی دارم که به عنوان فرزندتون کاری واستون نمیکنم....
تو بیماری تو درس در همه سختی ها اونا کمک حال من بودن اما اونا کرونا گرفتن همسر من اصلا تا حیاط اونا اجازه نمیداد بریم چه برسه به کمک...
واقعا نمیدونم چطوری میتونم از زمان حیاتشون استفاده کنم و فرزند خوبی باشم

همیشه عذاب وجدان بابت عدم رسیدگی بهشون دارم. تاحالا یکبار هم دکتر نبردمشون...

خداروشکر که سالمن ولی بلاخره به خاطر سنشون دکتر میرن و دارو مصرف میکنن
شمیم عزیز
آدم کارهایی که توش محدودیت نداره و براش امکانپذیر هست رو می تونه انجام بده
مثلا شما شاید نتونی تو بیماری درست بهشون رسیدگی کنی ولی می تونی که هر روز حالشون رو بپرسی
شاید همسرت برای بعضی موارد محدودت کنه ولی در مواردی که می تونی اگر خدمتی از دستت برمیاد انجام بده
من هیچ محدودیتی نداشتم ولی خیلی مشغول کارهای خودم بودم گاها روز تولد یا روز مرد یا مثلا عیدی چیزی یه تماس تلفنی می گرفتم . فکر می کردم حالا وقت هست
ولی در مورد مادرم چون یه دوره بیماری سخت رو پشت سر گذاشته بود خیلی ترسیده بودم و دائم باهاش در تماس بودم. دائم سعی می کردم براش داستان و فایلهای صوتی جور کنم که توی خونه سرگرم بشه و نخواد بره بیرون یه وقت کرونا بگیره دائم ازش می خواستم ماسک مناسب استفاده کنه ازش می خواستم با همه فاصله بگیره مکمل ویتامینی مصرف کنه. به پدرم فقط چند باری برای ماسک تذکر دادم که ماسک پارچه ای استفاده نکنه. هیچ چیز دیگه ای یادم نمیاد
من خودم درآمد داشتم و البته برای مادرم تقریبا مرتب پول واریز می کردم ولی اصلا حواسم نبود که همه چیز دست مادرم هست و پدرم بنده خدا ممکنه دستش خالی باشه
من بدون داشتن هیچ محدودیتی اونجور که باید می بودم نبودم. من محدودیتهای شما رو نداشتم. اتفاقا همسرم دائم ازم می خواست و میخواد که با همه افراد فامیل هر هفته تماس تلفنی داشته باشم کلا من رو محدود نمی کنه من خودم کمی در این زمینه تنبلی می کنم. می تونستم دائم با پدرم تماس تصویری بگیرم و با صحبت کردن و نشون دادن بچه ها خوشحالش کنم.
البته پدرم خودش، خودش رو مشغول می کرد بیشتر با دوستانی که توی پارک داشت و تقریبا هر روز با هم تماس داشتن یا همدیگه رو می دیدن
من بعد این اتفاق تازه دیدم چقدر پدرم دوست و آشنا داشته و چند تا گروه اینستاگرامی بزرگ برای یادبود پدرم مطلب گذاشته بودن
یکی از دوستاش برای رفتنش شعر گفته بود
منظورم اینه که از این افراد مسن که فقط چشمشون به در هست که آیا عالم بچه شون بیاد بهشون سر بزنه یا نه نبود
ولی به هر حال ما هم باید بیشتر رسیدگی می کردیم
به نظرم آدم برای کارهایی که نمی تونسته انجام بده خودش رو سرزنش نمی کنه بلکه برای کارهایی که می تونسته و انجام نداده عذاب وجدان می گیره
پرواز کن آنگونه که می خواهی
وگرنه پروازت می دهند آنگونه که می خواهند
علاقه مندی ها (Bookmarks)