آقا غلام
پدر من هم یه تعداد پرنده پشت پنجره اتاقش زندگی می کردن همینطورم پشت پنجره آشپزخونه و پدرم بهشون غذا می داد
مادرم همیشه از این موضوع ناراحت بود و می گفت هم سر صدا می کنن هم با فضولاتشون پنجره رو کثیف می کنن (تا حدودی راست می گفت و حق داشت منم خودم زیاد حوصله شون رو نداشتم) ولی پدرم اصرار داشت که باشن
وقتی مادرم یه بیماری صعب العلاج گرفت (سرطان غدد لنفاوی) و دکتر مشکوک شده بود که بدخیمی به استخوان رسیده باشه، یادمه پدرم نذر کرذه بود تا مدت معینی برای اون پرنده ها دانه بخره و بعد که فهمیدیم حدس دکتر درست نبوده پدرم نذرش رو ادا کرد و مادرم هم با یک سال درمان سخت به زندگی عادی برگشت
این دفعه که رفته بودم دیدم هنوزم پرنده ها هستن نمی دونم بدون پدرم تا کی پشت اون پنجره ها باقی می مونن








علاقه مندی ها (Bookmarks)