چند روز قبل از فوت مادرم، بردمش یه جای دنج و خوش آب و هوا. فضای ساده ای داشت ولی من خوشم میومد. بردم مادر رو اونجا و باهم یه قدمی زدیم.
اونجا همون جایی بود که همش تنهایی میرفتم برای قدم زدن، با مادر نمیرفتم چون انسان بی حوصله ای هستم و نمیتونستم قدمهای آهسته مادر رو همراهی کنم باهاش. همش تنهایی میرفتم و توی ذهنم کلی نقشه میکشیدم، کلی با خودم حرف میزدم....
وقتی مادر رو بردم اونجا، مادر گفت: آها، پس اینجا میومدی برای قدم زدن! خیلی جای خوبیه.
بعد اینکه مادرم اونجا رو دید، دو بار دیگه هم اومدیم بهمراه خواهرم. یه بار اومدیم یه قهوه ای خوردیم، یه بار هم اومدیم خورشت بامیه خوردیم جاتون خالی. خیلی مادر بهش خوش گذشت، هم بخاطر دورهمی که داشتیم و هم دنج بودنش چون کسی به اون صورت اونجا رفت و آمد نمیکرد....
الان که از اونجا رد میشم، انگار بوی مادرم توی هوا هست، تک تک لحظات میاد جلوی چشمام.
خیلی دلتنگتم مادر








علاقه مندی ها (Bookmarks)