حالا بگذارید ببینیم معناى بى عیب و نقص یا معصوم چیست. مذاهب درباره گناه و گناهکار سخن مى‌ گویند، اما بگذارید معناى حقیقى گناه را درک کنیم. گناه ، کارى است که شما به زیان خویشتنِ خویش انجام مى‌ دهید. هر احساس، باور یا کلامى که به زیان شماست گناه است. شما وقتى براى هر چیزى خود را مورد قضاوت قرار مى‌ دهید یا سرزنش مى‌ کنید، به زیان خویش عمل مى‌ کنید. بى‌ گناه بودن یعنى درست برخلاف این. بى عیب و نقص بودن یعنى به زیان خود نبودن. شما وقتى معصومانه عمل مى‌ کنید، وقتى بى‌ گناه هستید، مسئولیت اعمال خود را مى‌ پذیرید، اما خود را مورد قضاوت قرار نمى‌ دهید و سرزنش نمى‌ کنید.

از این دیدگاه، کل مفهوم گناه تغییر مى‌ کند و از مبحثى مذهبى یا اخلاقى به امرى در حیطه عقل سلیم تبدیل مى‌ شود. گناه با طردِ خویشتن آغاز مى‌ شود. طردِ خویشتن بزرگ‌ ترین گناهى است که مرتکب مى‌ شوید. در زبانِ مذهب، طردِ خویشتن گناهى کبیره است و موجب مرگ مى‌ شود. از سوى دیگر، بى‌ گناهى به حیات منجر مى‌ شود.
معصوم بودن در کلام، یعنى آن را علیه خویشتن به کار نگرفتن. اگر من شما را در خیابان ببینم و احمق خطابتان کنم، به نظر مى‌رگ رسد که از کلام علیه شما استفاده کرده‌ ام. اما در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده‌ ام، چون شما به خاطر سخنان من از من بیزار مى‌ شوید و این بیزارى براى من خوب نیست. بنابراین اگر من خشمگین شوم و با کلامم زهر به سوى شما سرازیر کنم، در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده‌ ام.
من اگر خودم را دوست داشته باشم، این عشق را در تبادلاتى که با شما دارم نشان مى‌ دهم، و در این صورت معصومانه از کلام استفاده مى‌ کنم، چون چنین عملى عکس‌ العملى دوستانه خواهد داشت. اگر شما را دوست داشته باشم، شما نیز مرا دوست خواهید داشت. اگر به شما توهین کنم، شما هم به من توهین خواهید کرد. اگر نسبت به شما حق‌ شناس باشم، شما نیز نسبت به من حق‌ شناس خواهید بود. اگر با شما خودپسندانه برخورد کنم، با من خودپسندانه برخورد خواهید کرد. اگر از کلام براى افسون‌ کردن شما استفاده کنم، شما هم مرا افسون خواهید کرد.

بى‌ گناه بودن در کلام، یعنى استفاده درست و مناسب از انرژى؛ یعنى به‌ کار گرفتن انرژى در جهت حقیقت و عشق به خود. اگر با خودتان میثاق ببندید که در کلامتان بى‌ گناه باشید، دقیقا به همین قصد، آن وقت حقیقت از طریق شما تجلى مى‌ کند و همه سموم عاطفى‌ اى را که در شما وجود دارد، شستشو مى‌ کند. اما بستن این میثاق دشوار است، چون ما آموخته‌ ایم که دقیقا برعکس عمل کنیم
ما آموخته‌ایم که عادتا دروغ بگوییم، هم در ارتباطمان با دیگران و هم در ارتباط با خودمان، و این دومى خیلى مهم‌ تر است. ما در استفاده از کلام معصوم نیستیم. اقتدار کلام اغلب مورد سوء استفاده کامل قرار مى‌ گیرد. ما از کلام براى نفرین، سرزنش، ایجاد احساس قصور و تخریب استفاده مى‌ کنیم. مسلما در راه درست هم از آن استفاده مى‌ کنیم، اما در دفعات کمتر، بیشتر اوقات از کلمات براى سم‌ پاشى استفاده مى‌ کنیم ـ براى انتقال زهرِ خشم، حسد، بخل و نفرت. کلام، جادوى خالص است و مقتدرترین موهبتى است که ما انسان‌ ها داریم، اما از آن علیه خودمان استفاده مى‌ کنیم. ما طرح انتقام مى‌ ریزیم. با کلام مان هرج‌ و مرج ایجاد مى‌ کنیم. از کلام براى ایجاد نفرت بین نژادها، قوم‌ ها، خانواده‌ ها و ملت‌ ها استفاده مى‌ کنیم. ما مکررا از کلام سوء استفاده مى‌ کنیم، و این استفاده نادرست است که آفرینش و تداوم‌ بخشیدن به رویاى دوزخ را ممکن مى‌ سازد.

استفاده نادرست از کلام یعنى چگونه یکدیگر را از پا بیندازیم و یا در حالت ترس و شک نگه داریم. چون کلام جادویى است که انسان‌ ها در اختیار دارند و سوء استفاده از کلام یعنى جادوى سیاه، پس همه ما تمام مدت از جادوى سیاه استفاده مى‌ کنیم، بى‌ آنکه بدانیم کلام ما تماما جادویى است.
مثلا خانمى بود که هم باهوش بود و هم قلب مهربانى داشت. او دختر کوچولویى داشت که تا سرحد پرستش دوستش داشت. شبى پس از طى یک روزِ کارىِ خیلى سخت و بد، خسته و پر از تنش و با سر دردى وحشتناک به خانه بازگشت. در آن شرایط او نیاز به سکوت و آرامش داشت، اما دختر کوچولویش با شادى بالا و پایین مى‌ پرید و آواز مى‌ خواند. دخترک از احساسات مادرش آگاه نبود؛ او در عالم خودش سِیر مى‌ کرد، در رویاهاى خودش. او آن‌ قدر حال خوشى داشت که دم به دم بلندتر مى‌ خواند و جست مى‌ زد تا احساس شادى و عشق خود را بیان کند. او به قدرى به صداى بلند آواز خواند که سردرد مادرش بدتر شد، به طورى که اختیار خودش را از دست داد و خشمگین به دختر زیباى کوچولویش نگاه کرد و گفت: «بس کن. صدایت خیلى بد است. ممکن است خفه شوى؟!»

حقیقت این است که تحمل مادر نسبت به هر صدایى به پایان رسیده بود، نه این‌که صداى دخترک بد باشد. اما دخترک آنچه را مادرش گفته بود باور کرد، و در آن لحظه میثاقى با خودش بست. پس از آن او دیگر هرگز آواز نخواند، چون باور کرده بود که صدایش بد است، و نمى‌ خواست دیگران را با شنیدن آن بیازارد. در مدرسه او دختر کمرویى بود و هر وقت از او مى‌خگ خواستند آواز بخواند، رد مى‌ کرد. حتى صحبت‌ کردن با دیگران برایش دشوار شده بود. همه چیزِ این دخترک به خاطر این میثاق عوض شد: او گمان کرد که باید هر احساس و عاطفه‌ اى را سرکوب کند تا محبوب و مورد پذیرش باشد.
ما هرگاه عقیده‌ اى را مى‌ شنویم و آن را باور مى‌ کنیم، میثاقى را مى‌ پذیریم که بخشى از نظام باورهاى ما مى‌ شود. این دختر کوچک بزرگ شد، و اگر چه صداى قشنگى داشت، دیگر هرگز آواز نخواند. او از یک طلسم، عقده‌ اى کامل ساخت. این طلسم را کسى که بیش از همه وى را دوست مى‌ داشت به گردنش افکنده بود: مادرش. مادر او
متوجه نشد که با کلامش با او چه کرده است. متوجه نشد که از جادوى سیاه استفاده کرده و بچه‌ اش را طلسم کرده است. او از اقتدار کلامش آگاه نبود، بنابراین نباید سرزنشش کرد. او آنچه را مادر و پدر خودش و دیگران بارها با او کرده بودند، انجام داد. او از کلام سوءاستفاده کرد.

ما چند بار این کار را با فرزندانمان انجام مى‌ دهیم؟ ما این نوع عقاید را به آنها مى‌ دهیم، و آنها این جادوى سیاه را سال‌ هاى متمادى با خود حمل مى‌ کنند. کسانى که دوستمان دارند، ما را اسیر جادوى سیاه مى‌ کنند، اما نمى‌ دانند که چه مى‌ کنند. به همین دلیل است که باید آنها را ببخشیم، چون نمى‌ دانند که چه مى‌کنند.
یک نمونه دیگر: شما یک روز صبح بسیار شادمان از خواب بیدار مى‌ شوید. یکى دو ساعت مقابل آینه مى‌ نشینید و خود را خوشگل مى‌ کنید. بعد یکى از بهترین دوستان شما از راه مى‌ رسد و مى‌ گوید: «برایت چه اتفاقى افتاده؟ چقدر زشت شده‌ اى! نگاه کن چه لباسى پوشیده‌ اى. مسخره به نظر مى‌ آیى.» همین کافى است تا شما را بلافاصله به جهنم وارد کند. شاید این دختر مخصوصا این جمله را گفته تا شما را اذیت کند. و موفق هم شده. او عقیده‌ اى را با تمام اقتدارى که در پشت کلامش نهفته است، ابراز داشته. اگر عقیده او را بپذیرید، این به میثاقى جدید بدل مى‌ شود و شما تمام توان خود را صرف آن مى‌ کنید. آن‌ وقت این باور تبدیل به جادوى سیاه مى‌ شود.