بازگشت به اصل
عارفی که به آگاهی رسیده و به تصفیه دل و تزکیه درون پرداخته و به اصل و مبدأ خویش بینا شده میداند که اصل وی جهان حس نیست و از سرزمینی غیر مادی، در دنیای ماده به غربت گرفتار آمده است...
لذا خود را تنها و غریب می داند و از این جهت به اندیشه بازگشت به موطن اصلی می افتد و تمام همّ و غم خویش را به آن می نهد تا از این درجه نازل به مرتبه عالی پیشین خود بازگشت کند.
او به خاطر افتراق و اغتراب از حق تعالی مثل "نی ای" است که از نیستانش جدا شده و برای بازگشت بی قرار است.در همین راستا جویای اصل بودن و میل بازگشت جزء ها به سوی کل ، یکی از موضوعاتی است که بارها و بارها در اشعار مولانا بدان برمیخوریم.
به قول وزین پور: «کوشش در راه تعالی روح وظیفه هر سالکی است؛ زیرا روح آدمی در مرحله کمال دوباره بر دریای هستی الهی میپیوندد و حیات ابدی مییابد »
مولانا از همان ابیات نی نامه ، خود شوق و درد عارف را در مهجوریش از عالم وحدت و اشتیاقی که در بازگشت به اصل دارد بیان میکند.
از همان ابتدای مثنوی، در « نی نامه» احوال عارف و شور و شوق وی را برای بازگشت به حق و رجوع از نهایت قوس نزول به بدایت قوس صعود بیان می دارد.
زرین کوب در این مورد میگوید: « مثنوی در واقع خط سیر روح را در قوس صعودی از عالم حس به عالم جان ها نشان میدهد.
این خط سیر البته شامل عبور مجدّد روح از منزلها و خطرهایی است که وی در قوس نزولی خویش در بحبوحه شوق و هیجانی که برای تجربه عالم حس داشته است، آن ها را نادیده گرفته است یا از خاطر برده است؛
اما چون از این مسافرت خویش جز حبس و اسارت در ماده حاصل دیگر نیافته است، فکر بازگشت به وطن و آن رشته اتصال نامرئی که او را باز به عالم جان ها دعوت میکند، دوباره میل رویارویی با هر گونه خطر را در وی بر میانگیزاند و او را وا میدارد تا قوس صعودی را خط سیر خویش سازد»
جُزوها را رویها سوی کل است / بلبلان را عشق با روی گل است
اجزاء به سوی کل خود میروند چنانکه بلبلان نیز طبعا علاقمند به گل و گلزار هستند
آنچه از دریا به دریا می رود / از همانجا کآمد آنجا می رود
هر چه از دریا سرازیر شود سرانجام به سوی دریا باز می گردد زیرا هر چیز به اصل خود باز می گردد یعنی از همانجا که آمده به همانجا نیز باز می گردد
انسان وقتی دریافت جُزوی است ناچیز و خود را غریب و ضعیف و ناتوان یافت، درصدد بر میآید تا به کل بپیوندد؛ یعنی می خواهد تا کمال، جمال و قدرت مطلق را کشف کند و بدان واصل شود.
تو دِلا منظور حق آنگَه شَوی/که چو جُزوی سوی کُل ِ خود روی
جزو سوی کل دوان مانند تیر / کی کُند وَقف از پی ِ هر گَنده پیر
مولانا خود چه زیبا به این سؤال ها پاسخ می دهد که از کجا آمده ام؟ به کجا می روم آخر؟
ما ز بالاییم و بالا می رویم / ما زدریاییم و دریا می رویم
ما از آنجاییم و ازینجا نیستیم / ما زبیجاییم و بیجا می رویم
مولانا توصیه میکند که باید بند کُنده را از پای جان کند و این قفس را درید، تا آزادی و رهایی را حس کرده و کاستن از تن و ناچیز شمردن آن بهترین معامله ای است که میشود با او کرد.
ندا رسید به جان ها که چند می پایید / به سوی خانه اصلی خویش باز آیید
چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست / به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید
و اینجا :
ز آب و گل چو چنین کنده ای است بر پاتان / به جهد کنده ز پا، پاره پاره بگشایید
کنده تن را ز پای جان بکن / تا کند جولان به گرد انجمن
مولانا در بسیاری از غزلیات خود انسان را با شور و شوق و عشق تحریض در بازگشت به سوی اصل خود میکند.
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ اَلصَّلا / جان گفت ، ای نادی خوش ، اهلاً و سهلاً مرحبا
سمعاً و طاعَه ، ای ندا هر دَم دو صدجانت فدا / یک بار دیگر بانگزن ، تا بَرپرم بر هل أتی
در اینجا :
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا / از آسمان آمد ندا که، « ای ماه رویان اَلصَّلا»
در اینجا :
چو سِیلم چو جوییم همه سوی تو پوییم / که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا
و در اینجا :
ما به خرمنگه جان باز آمدیم / جانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراق / سوی اصل ُ سوی آغاز آمدیم
وارَهیدیم از گدایی ُ نیاز / پای کوبان جانب ِ ناز آمدیم
-------------------------------------------------------
خسته نباشید
ان شالله این تاپیک براتون لذت بخش بوده باشه
به من که خیلی چسبید و لذت بخش بود
منابع کمک گرفته شده در این تاپیک :
گنجور
پژوهش های ادب عرفانی(گوهر دریا )
تفسیر اشعار مثنوی معنوی مولوی ، دیوان حافظ و سعدی - دیدار جان
هنر و زیبایی از نظر مولانا > کوی هنر
شبی با مولانا – حسین الهی قمشهای
کتاب موسیقی و تفریح در اسلام ، برگرفته از گفتارهای شهید بهشتی
در پناه حضرت دوست
![]()










پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)