به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 25

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array
    درسته.

    مراحل بعدی می تونن اینها باشن:

    - ذهنت دست از تلاش برای مچ گیری برمی داره. چون چیزی که عقلت می گه رو پذیرفتی و انکار نمی کنی. این باعث می شه یک سری تغییر رفتار داشته باشی. مثلا دیگه طولانی شدن یا نشدنِ خریدش برات مهم نیست. یا به هیچ عنوان بهش نمی گی که ممکنه تو هم خیانت کنی، چون می دونی خیانت کردن به یک انسان خائن آسون تره و با این حرف داری اینکارو براش تسهیل می کنی.

    - دیگه نمی تونی احساساتی که قبلا بهش داشتی رو تجربه کنی. اگه عاشقش بودی، دیگه عاشقش نیستی. ولی گذشته از این، دیگه دوستش هم نداری. چون فکر می کنی آدم خیلی خیلی بدیه که تونسته چنین کاری رو انجام بده. فکر می کنی خیلی ظالمه، فکر می کنی تو و بچه هاتون رو دوست نداره و ... از زاویه ی خودت و بچه هات می سنجیش و به برداشت های خیلی تاریکی می رسی.

    - به خودت و بچه هات نگاه می کنی و می بینی که حالا که یکی از اعضای خونواده رو از دست دادین و اون دیگه چیزی نیست که قبلا بوده، حالا چی به نفعتونه؟ به نفعتونه این عضو خاطی رو از خونواده بندازین بیرون؟ یا به دردسرش نمی ارزه؟

    - گذشته از هر تصمیم که در مرحله قبل گرفته باشی، به اهداف دیگه ای که توی زندگیت داری فکر می کنی، هدف گذاری های جدید می کنی. کم کم می بینی که بدون عشق این آدم هم می تونی شادمانه زندگی کنی. هنوز امکان شادی و موفقیت رو داری، حتی بیشتر از قبل. چون الان خودت تکیه گاه خودت هستی.

    - یکی دو سالی صرف می شه تا جهان بینی جدیدی درت شکل بگیره و موفقیت های فردی و خونوادگی زیادی کسب می کنی.

    - اگه تصمیمت به جدائی نبوده باشه، شروع می کنی به نگاه کردن به همسرت از یک زاویه جدید. اینبار بعنوان کسی که وابسته ی وفاداریش نیست و خیلی قدرت مندتری. اینبار از زاویه ی خودش بهش نگاه می کنی. و نتایج متفاوتی می گیری. مثلا دیگه فکر نمی کنی ظالمه، فکر می کنی ناتوانه. و باز هم خوبی ها و زیبائی هاش رو می بینی. ابعاد مختلف شخصیتش رو می بینی. و احتمالا دوستش خواهی داشت، حتی بیشتر از قبل (با وجود احتمال خیانت که دیگه برات کاملا عادی شده). هرچند دیگه عاشقش نیستی و می بینی نیازی هم نیست که باشی.

  2. کاربر روبرو از پست مفید میشل تشکرکرده است .

    MimiBahar (پنجشنبه 16 تیر 01)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 13 تیر 01 [ 17:44]
    تاریخ عضویت
    1399-2-13
    نوشته ها
    41
    امتیاز
    2,550
    سطح
    30
    Points: 2,550, Level: 30
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    9

    تشکرشده 19 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array
    [quote=میشل;467761]درسته.

    مراحل بعدی می تونن اینها باشن:

    - ذهنت دست از تلاش برای مچ گیری برمی داره. چون چیزی که عقلت می گه رو پذیرفتی و انکار نمی کنی. این باعث می شه یک سری تغییر رفتار داشته باشی. مثلا دیگه طولانی شدن یا نشدنِ خریدش برات مهم نیست. یا به هیچ عنوان بهش نمی گی که ممکنه تو هم خیانت کنی، چون می دونی خیانت کردن به یک انسان خائن آسون تره و با این حرف داری اینکارو براش تسهیل می کنی.

    - دیگه نمی تونی احساساتی که قبلا بهش داشتی رو تجربه کنی. اگه عاشقش بودی، دیگه عاشقش نیستی. ولی گذشته از این، دیگه دوستش هم نداری. چون فکر می کنی آدم خیلی خیلی بدیه که تونسته چنین کاری رو انجام بده. فکر می کنی خیلی ظالمه، فکر می کنی تو و بچه هاتون رو دوست نداره و ... از زاویه ی خودت و بچه هات می سنجیش و به برداشت های خیلی تاریکی می رسی.

    من اين مرحله رو گذروندم
    يه مدت بود واقعا ديگه دوستش نداشتم و حتي وقتي نزديكم مي شد ازش بدم مي اومد
    ولي همسرم كلا به اين اعتراض مي كرد كه تو چرا مثل قبل نيستي با من؟؟؟
    اگه گفتي كه ميموني و ادامه بديم بايد درست ادامه بديم نه اينكه هيچ حسي بينمون نباشه
    سر ظهر كه ميخاست برگرده خونه اعصابم خورد ميشد كه بايد دوباره ببينمش
    طوري بود كه بچه م هم متوجه شده بود و ميگفت مامان چرا تا بابا مياد قيافه ت اينجوري ميشه
    اما مشاورم بهم گفت الان ديگه جمع و جور كردن اين زندگي به اراده ي تو بستگي داره
    تو بايد بتوني از تو ويرانه هاي اين زندگي دوباره كمك كني زندگيتون رو بسازي
    ميگفت اگه اينجوري رفتار كني هرچي هم اون ساخته ميزني خراب ميكني و اگر اين بار مجددا خيانت كنه ديگه اين دفعه مسبب ش تو هستي

    منم هر روز تصميم گرفتم اين حس رو تو خودم بكشم و اين شد كه خودم از درون داغون شدم
    يه جنجال لعنتي كه بايد كسي رو كه واقعا نميخاي دوستش داشته باشي بنابراين براي پذيرش اين قضيه انكارش كردم گفتم اصلا فكر ميكنم همچين چيزي نبوده ولي از اين به بعد چك ش ميكنم كه اين اتفاق دوباره نيفته و در اصل كل آرامش زندگي از خودم سلب شد
    ديگه بين موندن و رفتن مردد شدم
    دوست داشتم برم و فكرم از همسرم و هرررجا كه ميره و با هررركي كه ميره آزاد بشه
    اما از آينده ي بچه هام ميترسيدم
    من اصلا شيوه ي تربيتي خانواده ي همسرم رو قبول ندارم و دوست ندارم بچه هام با اون شيوه تربيت بشن و نميخاستم يك لحظه هم بدون حضور من تو اون جو باشند
    و بچه هام خيلي به پدرشون هم وابسته هستن و جدا كردشون از پدرشون برام سخت بود
    از طرفي ميدونستم اگر جدا بشيم خواه ناخواه همه متوجه ميشن كه همسرم بهم خيانت كرده و وقتي بچه هام بزرگ بشن و اين قضيه رو متوجه بشن قطعا بين همسن و سال هاشون توي فاميل احساس سرشكستگي خواهند كرد و با ترس از خيانت زندگي بعدي شون رو بنا ميذارن

  4. کاربر روبرو از پست مفید Tanhaaaa1000 تشکرکرده است .

    MimiBahar (پنجشنبه 16 تیر 01)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:13 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.