درسته.
مراحل بعدی می تونن اینها باشن:
- ذهنت دست از تلاش برای مچ گیری برمی داره. چون چیزی که عقلت می گه رو پذیرفتی و انکار نمی کنی. این باعث می شه یک سری تغییر رفتار داشته باشی. مثلا دیگه طولانی شدن یا نشدنِ خریدش برات مهم نیست. یا به هیچ عنوان بهش نمی گی که ممکنه تو هم خیانت کنی، چون می دونی خیانت کردن به یک انسان خائن آسون تره و با این حرف داری اینکارو براش تسهیل می کنی.
- دیگه نمی تونی احساساتی که قبلا بهش داشتی رو تجربه کنی. اگه عاشقش بودی، دیگه عاشقش نیستی. ولی گذشته از این، دیگه دوستش هم نداری. چون فکر می کنی آدم خیلی خیلی بدیه که تونسته چنین کاری رو انجام بده. فکر می کنی خیلی ظالمه، فکر می کنی تو و بچه هاتون رو دوست نداره و ... از زاویه ی خودت و بچه هات می سنجیش و به برداشت های خیلی تاریکی می رسی.
- به خودت و بچه هات نگاه می کنی و می بینی که حالا که یکی از اعضای خونواده رو از دست دادین و اون دیگه چیزی نیست که قبلا بوده، حالا چی به نفعتونه؟ به نفعتونه این عضو خاطی رو از خونواده بندازین بیرون؟ یا به دردسرش نمی ارزه؟
- گذشته از هر تصمیم که در مرحله قبل گرفته باشی، به اهداف دیگه ای که توی زندگیت داری فکر می کنی، هدف گذاری های جدید می کنی. کم کم می بینی که بدون عشق این آدم هم می تونی شادمانه زندگی کنی. هنوز امکان شادی و موفقیت رو داری، حتی بیشتر از قبل. چون الان خودت تکیه گاه خودت هستی.
- یکی دو سالی صرف می شه تا جهان بینی جدیدی درت شکل بگیره و موفقیت های فردی و خونوادگی زیادی کسب می کنی.
- اگه تصمیمت به جدائی نبوده باشه، شروع می کنی به نگاه کردن به همسرت از یک زاویه جدید. اینبار بعنوان کسی که وابسته ی وفاداریش نیست و خیلی قدرت مندتری. اینبار از زاویه ی خودش بهش نگاه می کنی. و نتایج متفاوتی می گیری. مثلا دیگه فکر نمی کنی ظالمه، فکر می کنی ناتوانه. و باز هم خوبی ها و زیبائی هاش رو می بینی. ابعاد مختلف شخصیتش رو می بینی. و احتمالا دوستش خواهی داشت، حتی بیشتر از قبل (با وجود احتمال خیانت که دیگه برات کاملا عادی شده). هرچند دیگه عاشقش نیستی و می بینی نیازی هم نیست که باشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)