ممنون حیاط خلوت عزیز که پیام گذاشتین

انشاالله خدا بهت سلامتی بده عزیزم

منم هربار با مامانم دعوا می کنم بعدش عذرخواهی میکنم حتی اگه مقصر باشه و فک می کنم برای همینم انقدر نسبت به من بی رحم شده
نمیدونم....

ولی اینبار چون شرایط من براش بی اهمیت بود و من رو حرص داد دلم باهاش صاف نمیشه و نمیرم ببینم خودش کی میاد بهم سر بزنه

امروز یکم حالم بهتر بود چون دیشب به خودم قول دادم برای سلامتی بچه ی بی گناهم خودمو آروم کنم و امروز آروم بودم ولی یک ساعت پیش یهو یاده چیزایی افتادم که دوباره گریمبا رعایت احترام گرفت
یاده وقتایی افتادم که مامانم کاری داشت حتی اجازه نمیدادم کوچیک بشه بخواد درخواست کنه از همسرم خودم میخواستم از همسرم و تمام کارای مامانم انجام میشد یادمه با زنداییم اختلاف داشتن عید رفتیم خونه داییم وقتی اومدیم بیرون جلو زنداییم خم شدم کفش مامانم جلو پاش گذاشتم همیشه همه جا بهش حرمت گذاشتم ولی اون نسبت به من بی رحمه.همسرم بارها خواست از مامانم کمک مالی بگیره اجازه نمیدادم با اینکه مامانم توانش رو داشت. همیشه خواستم خیالش از من راحت باشه

یاده وقتایی افتادم که برای خواهرام مشکلی پیش میومد از ته دل می سوختم اگه با مامانم بحثشون میشد و مقصر مامانم بود خودشیرینی مامانم نمی کردم و میگفتم حق با خواهرمه و رابطشون درست میشد

ولی خواهرای من خودشیرینن اصلا اهمیت نمیدن به غم من
به عنوان یه خانم احساس غیرتم روی خانوادم زیاده و خیلی حساسم کسی بخواد چیزی بهشون بگه دفاع میکنم حتی به قیمت خراب شدنه خودم!!!

ولی اونا اینطور نیستن با من
تقصیر خودمه زیاد وابسته ام بهشون نمیدونم شاید این جریان پیش اومد که یکم وابستگیم رو بهشون کم کنم

هر روز منتظرم مامانم زنگ درو بزنه و بیاد کارشو از دلم در بیاره