با سلام
در مورد سوال اول( شما از احساسات و نیازهای خودتون با همسرتون حرف میزنین؟) بله من خیلی باهاشون صحبت کرده بودم اما در زمان حال باتوجه به اینکه بعضی از خواسته ها مثل همین مورد نیاز به کمی صحبت دو طرفه داره و اینکه قدرت افناع کنندگیشو ندارم و هم اینکه خانمم هم زیاد پذیرای این نوع خواسته ها نیست زیاد نگفتم...اما با یک مشاور خانواده به صورت فردی صحبت کردم که گفت باید خودش یا مشاور خود خانمم این وسط با خانمم صحبت کنه.
در مورد سوال دوم( تابحال حدودی رو در زندگی تعیین کردین یا میشه از مرزهای شما خارج شد؟) ، راستش این سوال را اگر خودم جواب بدم کمی حمل بر خود ستایی میشه و بهتر که دیگران در موردم نظر بدند اما فکر میکنم من خودم خیلی از مرزها را در حال تغییر دادنم مثلا من به نظم و انظباط و سروقت انجام دادن کارها خیلی پابند بودم برعکس خانمم به انظباط و اینکه مثل من به قول و قرارش سر زمان خودش پایبند باشه نیست...اوایل خیلی اذیت میشدم اما الان دیگه اینجوری نیستم ...کنار اومدم با این قضیه..در مورد مسایل دیگر دارم انعطاف نشون میدم..خانمم در مورد بعضی از مسایل در حال تلاش برای تغیرر یا کوتاه اومدن هستش...
در مورد سوال سوم (
* از ایشان بپرسین دلیل اینکه با خانواده شما قهر هست و دوری از اونها میکنه چیه ؟) از زمان قهر طولاتی مدت 1 سال و 3 ماه مرتبا قهر و انتقاد به خونواده من مادر و خواهر بیان داشته البته خوبه بدونین که من هم انتقاد داشته و دارم ولی به این شکل که برام تبدیل به کینه و قهر و عدم ارتباط بشه هیچ وقت به این سمت نزاشتم پیش بره هرچند حتی ازشون دل شکسته هستم...هر بار که خانمم انتقادی میکرد چاشنی صحبتهاش گاهی بی احترامی و جملات زشت و تحریک کننده هم همراه میشد...تا رسید به زمان آشتی و برگشت به زندگی و توافق دو نفره منو خودش..خانمم میگفت حداقل تا یکسال من نمیام خونتون برای منم اصلا مهم نیست تو میای خونموی یا نمیخوای بری...ولی میخوای خودت بری به خونوادت سر بزنی برو...هرکی هم خواست بیاد خونه بیاد...به ظاهر این ساده میاد یا میشه گفت فعلا اجازه بدید زندگی خودتون دو نفره درست بشه بعد به فکر روابط باشید اما الان جوری شد که از ابتدای آشتی من یک بار به عیادت خالشون و دحترش و شوهرش رفتم و مادرشم اونجا بود و یک بار هم به عیادت دختر هموشون...اما سر اتفاق فاتحه یکی از بستگان بسیار نزدیک من اون معکوس عمل کرد و مثل یک انسان عریبه یک بار دم در خانه پدرم بعد از کلی تاخیر اومد و تسلیت گفت در حد یک دقیقه و مرتبه بعد هم در تشییع جنازه اومد و جلوی فامیل به هیچ یک از اعضا خانواده تسلیت نگفت....با اینکارش من بسیار شرمنده شدم....و موندم که چرا اینجوریه؟ آِا آیا کینه تمام وجودشو گرفته؟ آیا فکر میکنه که منو بدون خونوادم بخواد و من باید قید رابطه را با عزیزانم بزنم؟ آیا درست میشه یا نمیشه؟ استرس تمام وجودم گرفت؟ خانمم ی چیز تو ذهنش مرتب مرور میشه که مثلا چون گفته تا یکسال نمیاد و بره..دیگه هیچ چیزی این وسط مهم نیست و اصلا تلاشهای منو انگار نمیبینه ...حنی با لباس سیاه همین هاله و دخترخاله وشوهرشو دعوت کردم. و مفصل مهمانداری کردم..موندم چرا اینجوریه؟؟؟مشاور بهم گفت که ترتیب هماهنگی جهت صحبت با خانموتو بدین اما نمیدونم نتیجه مثبت میده یا شرایط بدتر میشه؟!!! این الان بزرگترین سوال منه؟ بنظرتون الان در این شرایط حهت مشاوره فردی بین مشاور خودم و خانمم هماهنگی کنم یا نه؟؟؟باسپاس










علاقه مندی ها (Bookmarks)