برای همسرم دلم می سوزه که به حال خودش رهاش کنم ... بنابراین می دونم آخرش هم تا آخرش باش هستم .....اما اصلا دیگه چیزی به نام عشق بین ما وجود نداره ( اون که با کارهایی که کرده مشخصه از اول دوستم نداشته و منم دیگه دوستش ندارم و نخواهم داشت ) ....
می دونم نهایت سو استفاده رو از من کرده و در آینده هم خواهد کرد ......
اینم سرنوشت منه .....
پس دلیل اینکه این موضوع رو ایجاد کردم چیه ؟ شاید فقط برای همدردی ....
به من گفته الان هم به خانواده ها هیچی نگم که این مدت چقدر منو بازی داده ....بالاخره حداقل با خودم می گم به دو سه نفر گفتم .....
رفتن مشاوره با این آدم فایده ای نداره!!!
قبل از اینکه لو بره ، می گفت دکتر روان پزشک می رفته . می گفت به دلیل اینه همزمان کار طراحی می کرده و شیمی درمانی شده بوده و بچه ها رو هم نگه می داشته ، بش فشار اومده بوده و برای همون دکتر گفته برای افسردگی و استرس باید قرص مصرف کنه .... می گفت زمان انجام کار طراحی معماری خیلی استرس داره تا کارش رو خیلی خوب و عالی انجام بده ...
((( چقدر آخه آدم پست باشه .. چقدر من عذاب وجدان می گرفتم که این بدبخت چقدر تو زندگی سختی کشیده و برای خانوادمون زحمت کشیده )))
حتی واقعا هم دکتر می رفت ... یک دفعه هم به من گفت بیا با هم بریم ....
اول خودش رفت و بعد دکتر گفت من برم .... دکترش گفت شما هم باید به همسرتون کمک کنید و خیلی شرایط سختی داشته و الان هم داره همزمان بچه ها رو بزرگ می کنه و کار خونه هم می کنه . شما هواش رو داشته باشید .....
سر دکتر مملکت رو هم کلاه گذاشته بود ...جالبه که اون موقع همش می گفت اعصابم خورده و با من بحث می کرد ...
می گفت برای انجام کارهای معماری و همزمان کار خونه و مریضی سخت و .... مریضی روحی داشت ...منم با خودم می گفتم بیچاره مریضه و به خاطر بی عرضگی من مجبوره کار کنه و مریضه ...
حالا الان دیگه از لحاظ روحی سالم سالم شده ...
بش می گم چی شد مریضی روحیت خوب شد ، می گه به خاطر دروغ هایی که بت می گفتم استرس داشتم و الان دیگه خوبم ....
آنقدر آدم هفت خطی هست ....
دویست متر هم زبون داره ...
پیش مشاور هم بلده چطور حرف بزنه که اونم حقو به زنم بده ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)