اون دختره هم بی خیالم شد ....
گفت دوست نداره نامادری کسی باشه و من دو تا دختر دارم و اون دنبال آرامش هست و توی زندگی قبلیش به اندازه کافی اذیت شده ....
گفت من نباید بعد دو هفته حقیقت رو در مورد زندگیم بش می گفتم و گفت باید همون اول می گفتم ...( البته یک هفته هم نشده بود ... )
گفتم خب دو هفته که چیزی نیست ....
گفت یکی توی چند سال دل می بنده و یکی توی یک ساعت و ... ( فکر کنم منظورش این بود که به من دل بسته بود)
گفت تو هم با این کارت شبیه زنت شدی ....بش اگه اصرار می کردم رابطمون فکر کنم ادامه پیدا می کرد ...اما خب نخواستم توی زندگی که دوست نداره وارد بشه .
حق داشت .... بش گفتم دیگه بش زنگ نمی زنم و پیام هم نمی دم ... اما خب واقعا ازش خوشم اومده ....خیلی برام سخته ...
- - - Updated - - -
حیف شد . ازش خوشم اومده بود ...هم دختر خوشگلی بود و هم من فکر می کنم که دختر سالمی بود ...
به نظرم دختر قوی و خود ساخته ای هم بود ... اما خب نشد دیگه
الان پدر و مادرم هم برای طلاق بام همراه نیستند و مخالف هستند ... زنمم می خواد زندگی کنه ....
هیچ کسی رو ندارم که طرف من باشه ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)