روز اربعین بود، داشتم خونه نهار میخوردم.
گفتم من که دو روز مرخصی دارم، چیکار کنم؟!
مادرم گفت برو کربلا.
به عشق آقا امیر المومنین غسل زیارت نجف کردم و
ظرف سه ساعت سر جاده بودم،
اولین ماشین رفتم مرز و دم مرز هر چی خواستم به غیر کربلا جایی دیگر برم انگار نمیشد.
یه مسافری اومد گفتم کجا میری، گفت مگه به جز کربلا جایی دیگری هم میرن ( با کمی تغییر متن)
خلاصه هر چی واستادم، ماشین غیر کربلا نیومد.
یه ماشین خالی اومد گفت ارزانترین حالت ممکن میبرمت کربلا، اونجا باید مسافر بزنم برای مرز دوباره، میای؟!
اول گفتم نه، کربلا الان شلوغه نمیچسبه، آخر سر میرم،
بعد گفت خود دانی.
ولی من نمیدونم چی شد سوار شده بودم.
تو اینترنت زدم دیدم آقای سیستانی گفته اربعین یه روز دیرتره، یعنی همون روزی که من رو میبرد راننده کربلا!!!
ده کیلومتر مونده بود کربلا، گفتم چرا پیاده نرم؟
این شد که با آخرین زایران کربلا هم قطار شدم پیاده تا کربلا.
رسیدم کربلا ساعت ۱۴ بود . کمی از اربعین شرعی باقی مونده بود.
قسمت شد دو بار زیارت اربعین خوندم.
یه بار اربعین ایران در روز گذشته و یه بار هم اربعین آقای سیستانی امروز
ما که نفهمیدیم چی شد، ولی گفتم باشما اشتراک بگذارم.
بچه های همدردی هم دعا کردم و سلام رسوندم مخصوصا اونی که هر پنج روز باید با گل حرف بزنه ......
پ ن: من از فیلم روز واقعه خیلی میترسیدم. مخصوصاً اون صحنه ای که عده ای گریه کنان دارن از سپاه امام بر میگردند. میگویند میدونیم اشتباه بود تصمیم تنها گذاشتن امام ولی .......
می گفتم به خودم نکنه یه روز منم تو این برگشتیها باشم







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)