ممنونم خانم تولد ارزو از پاسختون. منطقه امن همسرم کنار منه نه دیگران ولی اینو خودش متوجه نیست.
هرکاری کردم قبول نمیکرد برگردیم بهش گفتم بچه هارو با خودم میبرم و الکی گفتم تورو نمیبرم تا دیگه کوتاه اومد و خواست بیاد باهام. تنها نقطه ضعفش همین بود.
اخلاق و رفتارشم همین که قرار شد برگردیم داره کم کم بهتر میشه. تنها مشکل اینه که هنوز جابجا نشدیم حالش خیلی بد شده و حمله های ترسش برگشتن. شبها گریه میکنه روزها پنیک میشه. چند روز دنبال دکتر گشتم تا یکی قبول کرد بهش زنکس بده. تنها داروییه که حالش بد میشه میذارم زیر زبونش سریع جواب میده. وضعیتش هم منو نگران میکنه هم بچه هامو میترسونه.
برگردیم بعد یه مدت دکتر و دارو میدونم اروم میشه ولی فکر نمیکنم دیگه منو ببخشه. این بار چندمه از خانوادش جداش میکنم همین الانم میگه فقط یه بار گذاشتم مادرشو ببینه (به مدت چند ماه هرروز رو کلا یکبار حساب میکنه) گریه میکنه که گفتم میخوام بچه هارو ازش جدا کنم. یه چیزی رو کینه کنه دیگه سخت میبخشه. میخواست قهر کنه با بچه هام بره خونه داییش که به خیالش منو مجبور به موندن کنه من نذاشتم بره بعدش اینو بهش گفتم دیدم بالاخره به یه چیزی واکنش داره چندبار تکرارش کردم دیگه از اون موقع ازم خیلی رنجیده.
نمیدونم چرا هروقت من خیلی باهاش مدارا کردم و مهربون شدم تهش این بدتر لجباز شده. طبیعتا انسان نرمال با ملایمت باید نرم تر بشه نه لجوج و ناسپاس. اگه اذیتم نمیکرد من یه کار شهر دیگه میخواستم بگیرم که یکم دورتر از فامیلاش بریم ولی بتونه مادرشو چندبار در سال هم ببینه. خودش با رفتارهاش منو منصرف کرد. میخواستم براش بهشت درست کنم ولی نمیذاره. اگه بخاطر پنیک هاش نبود فکر میکردم اخلاق خوب الانش فیلمشه که منو از برگشتن منصرف کنه.
با مشاور قبلیم بعد دعوا تلفنی صحبت کردم بهم میگه هردفعه پای خانواده همسرم میاد وسط من احساس تهدید میکنم که داره به خانواده ای که تشکیل دادم حمله میشه و برای همین گاردم میره بالا و دعواهای بدی بینمون میشه. من اینو میدونم ولی بازم وقتی احساس خطر میکنم ناخوداگاه شدیدا تهاجمی میشم. البته خانمم هم پیش خانوادش خیال میکنه شیر شده و با من بحث میکنه.
شاید اگه این انجمن فعالیت قبلو داشت یا من یه مشاور خیلی قابل اعتماد و حرفه ای حوالیم میشناختم میتونستم بهتر درکش کنم و راه حل برد بردی برای هردومون پیدا میکردم. اینکه چرا یکی که خودش مادره هنوز دنبال مادرشه برای من کاملا غیرمنطقیه و اصلا قابل درک نیست. بهرحال اینم تجربه ای شد برام دیگه نزدیک فامیلاش که جمعن نیارمش فقط دلم میخواست انقدر تو اذیت نبود و دلشم باهام صاف میشد. هدفم این بود که بیارمش اینجا که خوشحال تر بشه رابطمون گرم تر بشه برعکسش شد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)