سلام
منظور من این نبود کسی راه خودش رو که درست هست میرود و دیگران سرزنشش میکنند عبور از اینها راحته. جایی که انسان ناچاره به دیگران کمک کنه ولی نیت واقعیش رو هم نمیتواند به آنها بگوید و از آنها ناسزا و سرزنش میشنود.
شاید این حکایت مثنوی تا حدودی گویای این نکته باشد
سوار دانایی دید ماری به دهان مرد خفتهای میرود. برای بیرون راندن مار، وقت نداشت. پس با گرز، آن مرد را سخت زد تا بیدارش کند.
چونکه از عقلش فراوان بد مدد
چند دبوسی قوی بر خفته زد
مردِ خوابآلود با درد بیدار شد سوار، او را به زیر درختی کشاند و سیبهای پوسیده زیادی به او خوراند، تا آنکه مرد حالش به هم خورد و هر چی خورده بود را بالا آورد.
مرد خفته ، در این مدت بسیار ناله و نفرین میکرد:
بانگ میزد کای امیر آخر چرا؟
قصد من کردی تو نادیده جفا؟
سرانجام، با قی کردن ، مارِ زشتی نیز از دهان امیر بیرون آمد. آنگاه حقیقت را فهمید و شرمسار شد.
چون بدید از خود برون آن مار را
سجده آورد آن نکوکردار را
از سوار پرسید: چرا از اول حقیقت را نگفتی؟ سوار پاسخ داد: اگر وحشت مار را میدانستی، تاب نمیآوردی. گاهی خردمند، درد و تلخی میدهد، اما برای نجات است همانگونه که دوستی نادان، گاه رنج و گمراهی میآورد.
دشمنی عاقلان زین سان بود
زهر ایشان ابتهاج جان بود







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)