سلام
پنجشنبه و جمعه رفتم دیدن پدر آرش هر دوروز خیلی گرم صمیمی بودن شب پنج شنبه که آرش پیش پدرش بود زنگ زد باها م حرف زد گفت دخترم ممنون که زحمت کشیدی اومدی
دیروز کسی نبود پیش پدرش بمونه برای همین پدر من از صبح تا 11 شب پیشش موند همشون شرمنده شده بودن خیلی تشکر کردن مادرش واقعا نمی دونست چی بگه
زمانی که داشتیم می رفتیم خونه و از همه خداحافظی می کردیم پدرش منو نگاه کرد و گفت ایشاالله عروسی آرش خودم با همین پاهام می رقصم همه گفتن ایشالله مامانش اون وسط گفت
همچین دیرم نشده حالا چیزه توفه ایم نیست ازدواج 4 ماه بعدش پشیمون می شه
من چیزی نگفتم ولی خیلی ناراحت شدم ولی پدرش سزیع گفت خیلیم دیر شده بعدش آرش ازم عذر خواهی کرد گفت از حرف مامان ناراحت نشو نمی خوام تو این وضعیت باهاش بحث کنم و بهانه دستش بدم
منم گفتم مهم نیست عادت کردم مهم خودتی
جالبه تو جمع فامیلشون مامانش کلی تحویل گرفت بدش ولی وقتی آرش میرفت یا تنها می شدم با هاش یه چیزی می گفت
ولی برخورد پدرش خیلی خوب بود خیلی نمی دونم باید این قضیه خوشحالم کنه یا ناراحتم ولی به هر حال سعی می کنم زیاد به حرفای خاله زنکی مامانش توجه نکنم
بازم ممنون که حرفامو گوش دادین








علاقه مندی ها (Bookmarks)