دوستهاي خوبم ديروزرفتيم خونه پدرم و چند ساعتي اونجا بوديم مادرم و پدرم يه كم سرسنگين باهاش برخورد كردن اما يه جوري كه بي احترامي نشه.مادرم هم جلوي شايان بهم گفت براي آخر هفته برام وقت دكتر ميگيره كه منو ببره چكاب منم پرسيدم چرا؟(شايان متعجب بود) مامانم جواب داد چون زير چشمات خيلي خيلي سياه و گود شده و روز به روزم داري چاق ميشي(قرص فيفول ميخورم كه باعث چاقي ميشه و آلپروزام كه دكتر داده كه مثلا آرامش داشته باشم گويا خواب آوره) خلاصه بعد كه رفتيم خونه شايان پرسيد به خونوادم حرفي زدم كه منم گفتم نه اگه حرفي ميزدم كه الان تو خونه تو نبودم ،از ديروز تا الان بهتر شده از شديدا گير داده كه يه كم به خودت برس خودت بي خيال زندگي شدي و همه فكر ميكنن كه من اذيتت ميكنم منم گفتم اگه تو سربه سرم نذاري اينطوري داغون نميشم .امروز صبح هم منو رسوند شركت و خودش رفت بيرون گفت ميرم با ماشين كار كنم.راستي اينم بگم دو روز پيش يعني اون زماني كه دعوامون شد و گفت داره ميره و تل منو جواب نميداد خونه داداشش بود.فعلا كه دارم اينطوري ميگذرونم ببينم چي ميشه!