پستهایی که توی تالار گذاشته بودی رو می خوندم، پستهای روز سه شنبه، به امضات فکر میکردم،

پرنده ای که اوج می گیرد، نه به پرواز، که به بامی دیگر می اندیشد...

پرنده من، نکنه به فکر بامی دیگه هستی، نکنه اوج گرفتی؟؟؟؟ امروز به عکسهات نگاه می کردم، چقدر خوبه که عکسهات اینجاس، اگه بیارنت خونه خیلی خوب میشه می شینم و نگات میکنم، اوایل که دیده بودمت، صورت زیبات منو به سمتت کشوند و بعد سیرت زیبات بود که منو به تو وابسته کرد.
امروز تمام نقاشیهات رو کنارم چیده بودم، تموم اونها حرفهای تو رو فریاد می زدن، شعرهاتو می خوندم، بغض کلماتت گلوم رو می فشرد، به گیتارت دست کشیدم از بس این چند روز انتظارت رو کشیده بود خارج از کوک ناله می کرد.
تو همه چیز داشتی، به هر چیزی که می خواستی رسیده بودی، یادمه همیشه می گفتی که به تک تک آرزوهات رسیدی، حتی اونهایی که در کودکی داشتی. حالا من میخوام به ازای تمام آرزوهایی که بهشون نرسیدم، به یه آرزوم برسم، و اون سالم دیدن دوباره تو هست.
اصلا حوصله هیچ کاری ندارم، امسال قراره با هم ارشد شرکت کنیم، تا عقب نیفتادی بیا، پس کی حوصله ات سر میره؟ پس کی دلت هوای ما رو می کنه؟ این خونه خیلی دلگیر و خسته کننده شده، این خونه خیلی دلگیر و خسته کننده شده