امروز اینجا تنها بودم با امید، تلفن زنگ زد امید گوشی رو برداشت، بعد از چند ثانیه دیدم با خوشحالی داره صدام میکنه، فکر کردم از بیمارستانه، اما گفت مامانته، مامان گفت که با بابا اومده دنبال من و امید که بریم بیمارستان، باورم نمی شد، گوشی رو که گذاشتم پریدم بغل امید هم گریه می کردم هم می خندیدم، امید هم همینطور بود، حاضر شدم به امید گفتم که فعلا نیاد بیرون بذاره من اول برم، رفتم دم در دیدم ماشین جلوی خونه اس، مامان از ماشین اومد بیرون رفتم بغلش کردم و گریه کردم، بعد بابا اومد از ماشین پایین، نمیتونستم بهش نگاه کنم، هم ناراحت بودم هم خوشحال، تمام این 6 سال میومد جلوی نظرم، از طرفی هم دلم براش تنگ شده بود، بابا اومد جلو بدون اینکه بهش نگاه کنم بهش سلام کردم، اون هم گفت سلام، پس امید کو بگو زود بیاد دیر میشه، من چیزی نگفتم مامان رفت زنگ خونه رو زد (منتظر بودم همچین اتفاقی بیفته) به امید گفت: امید جان زود بیا دیر میشه.
اصلا نمی تونستم به سمت بابا نگاه کنم، زل زده بودم به در که امید بیاد بیرون، امید اومد اول مامان رو دید مامان باهاش روبوسی کرد، بعد اومد سمت بابا، بابا داشت میرفت سمت ماشین امید با احترام سلام کرد، پدرم هم با حالت خاصی جواب سلامش رو داد، چند ثانیه ای هم توی چشماش نگاه کرد، سوار ماشین که بودیم بابا همه اش از توی آینه منو نگاه می کرد، فکر کنم تازه فهمیده بود که این 6 سال چه به روز دختر یکی یه دونه اش اومده، اما تا من نگاش می کردم به جلو نگاه می کرد، مامان یکم در مورد بیماری شادی پرسید و اینکه چرا اینطوری شده و در مورد پدر و مادر شادی و .... بعد هم با امید صحبت کرد در مورد کار و این جور چیزها، تمام مدت دستای امید رو محکم گرفته بودم، انگار میخواستم آرامش بگیرم، به بیمارستان هم که نزدیک شدیم داشتم فکر می کردم اصلا روم نمیشه به پدر و مادر شادی پدر و مادرم رو معرفی کنم، آخه اونا در مورد اونها چه فکری می کنن؟ پدر و مادری که با داشتن پول کافی وضع دخترشون به این شکله! خانواده شادی باهاشون خوب برخورد کردن انگار نه انگار که مورد خاصی بوده باشه، هنوز نمی دونم چطوری شد که بابا راضی شد بیاد، مامان رو تنها گیر نیووردم که ازش بپرسم، بعد از نیم ساعت رفتن، موقع رفتن مامان به امید گفت که بریم خونشون.
من که خودم نمی دونم چه حسی باید داشته باشم، کاش می فهمیدم امید چه حسی داره، میترسم آرامشش به هم خورده باشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)