به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 257

موضوع: خیلی تنهام

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    51
    Array

    RE: خیلی تنهام

    امروز اینجا تنها بودم با امید، تلفن زنگ زد امید گوشی رو برداشت، بعد از چند ثانیه دیدم با خوشحالی داره صدام میکنه، فکر کردم از بیمارستانه، اما گفت مامانته، مامان گفت که با بابا اومده دنبال من و امید که بریم بیمارستان، باورم نمی شد، گوشی رو که گذاشتم پریدم بغل امید هم گریه می کردم هم می خندیدم، امید هم همینطور بود، حاضر شدم به امید گفتم که فعلا نیاد بیرون بذاره من اول برم، رفتم دم در دیدم ماشین جلوی خونه اس، مامان از ماشین اومد بیرون رفتم بغلش کردم و گریه کردم، بعد بابا اومد از ماشین پایین، نمیتونستم بهش نگاه کنم، هم ناراحت بودم هم خوشحال، تمام این 6 سال میومد جلوی نظرم، از طرفی هم دلم براش تنگ شده بود، بابا اومد جلو بدون اینکه بهش نگاه کنم بهش سلام کردم، اون هم گفت سلام، پس امید کو بگو زود بیاد دیر میشه، من چیزی نگفتم مامان رفت زنگ خونه رو زد (منتظر بودم همچین اتفاقی بیفته) به امید گفت: امید جان زود بیا دیر میشه.
    اصلا نمی تونستم به سمت بابا نگاه کنم، زل زده بودم به در که امید بیاد بیرون، امید اومد اول مامان رو دید مامان باهاش روبوسی کرد، بعد اومد سمت بابا، بابا داشت میرفت سمت ماشین امید با احترام سلام کرد، پدرم هم با حالت خاصی جواب سلامش رو داد، چند ثانیه ای هم توی چشماش نگاه کرد، سوار ماشین که بودیم بابا همه اش از توی آینه منو نگاه می کرد، فکر کنم تازه فهمیده بود که این 6 سال چه به روز دختر یکی یه دونه اش اومده، اما تا من نگاش می کردم به جلو نگاه می کرد، مامان یکم در مورد بیماری شادی پرسید و اینکه چرا اینطوری شده و در مورد پدر و مادر شادی و .... بعد هم با امید صحبت کرد در مورد کار و این جور چیزها، تمام مدت دستای امید رو محکم گرفته بودم، انگار میخواستم آرامش بگیرم، به بیمارستان هم که نزدیک شدیم داشتم فکر می کردم اصلا روم نمیشه به پدر و مادر شادی پدر و مادرم رو معرفی کنم، آخه اونا در مورد اونها چه فکری می کنن؟ پدر و مادری که با داشتن پول کافی وضع دخترشون به این شکله! خانواده شادی باهاشون خوب برخورد کردن انگار نه انگار که مورد خاصی بوده باشه، هنوز نمی دونم چطوری شد که بابا راضی شد بیاد، مامان رو تنها گیر نیووردم که ازش بپرسم، بعد از نیم ساعت رفتن، موقع رفتن مامان به امید گفت که بریم خونشون.
    من که خودم نمی دونم چه حسی باید داشته باشم، کاش می فهمیدم امید چه حسی داره، میترسم آرامشش به هم خورده باشه.

  2. 4 کاربر از پست مفید روزن تشکرکرده اند .

    khaleghezey (چهارشنبه 14 خرداد 93), روزن (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.