RE: زندگی برای من چرا شده یه وهم؟!!!!!
من دیشب می دونید از چی ناراحت شدم از اینکه با وجود 25 سال سن باید مثل یه بچه به دهن شوهرم نگاه کنن امر فرمودن بشین بشینم گفتن پاشو پاشم!
این خیلی هضمش سخته من آدم بی هویتی نیستم بی اصل و نسب و بی فرهنگ هم نیستم تربیتم اگر خیلی عالی نبوده ولی پست و پایین هم نبوده!
فکر می کنید چه جوری میشه یه نفر رو خیلی تحقیرش کرد؟ از این بدتر میشه با کسی رفتار کرد؟ 25 سالت باشه ولی فکر کن یه بچه 2 ساله ای.... والا با بچه ها هم اینجوری برخورد نمیشه که با من برخورد میشه.....
من از ناراحتی او ناراحت نشدم از اینکه باید مثل بچه ها بهم امر و نهی کنن ناراحتم از اینکه نمی فهمن من هم برای خودم جایگاه دارم جایگاهی که یه مقدارش رو پدر مادرم ساختن بقیه اش ساخته خودمه برخوردامه رفتارمه....
من سه تا مدرک تحصیلی از بهترین دانشگاه های ایران رو دارم دارم برای دو سال دیگه از کشورهای اروپایی پذیرش میگیرم از طرف محل کارم بورس دارم میشم شاید خنده دار و پوچ باشه ولی توی اداره 50 تا مرد زیر دستم کار می کنن که همشون از من بزرگترن و تحصیلاتشون مدرکیشون از من بیشتر حالا باید بابت یه خندیدن از نامزدم اجازه بگیرم یعنی منی که چنین جایگاهی توی جامعه دارم نمی دونم که کی باید بخندم و کی سکوت کنم؟
نگید شما رو به خدا دیگه به من از این حرفا نزنید اول تایپیکم بهتون گفتم سرزنشم نکنید من می خوام مشکلم حل بشه نمی خوام سرکوفت بشنوم
نامزد من بیمار نیست!
اون از من فرسنگها فاصله داره نه فکرم رو می فهمه نه حرفم رو اون هم کوف من نیست مشکل اینجاست
محکوم به این زندگیم چون دیدم دختر مطلقه رو دیدم زن مطلقه رو نمی خوام به اونجا برسم برای خودم آبرو و ارزش دارم چرا اسم من نقل هر دهنی بشه؟چرا هر کسی این اجازه رو پیدا کنه که در مورد زندگی من و شخصیت من اظهار نظر کنه؟ چرا؟ شما می تونید جواب این سئوالهای منو بدید؟
اجازه نمیدم کسی با من چنین کنه الان هم که دارم با نامزدم کنار میام به این خاطره که دنبال زمانی هستم که بتونم او رو سر عقل بیارم من چنان تربیتی دیدم که به خودم یقین دارم و باور دارم که می تونم نامزدمم تربیت کنم شاید حرف زشت و بی ادبانه ای باشه ولی حقیقت همینه به قول شما خیلی تلخه ولی واقعیته.
من در حق پدر و مادرم خیانت نکردم بلکه اونها در حق من خیانت کردن و من رو به یک چنین زندگی سوق دادم من در مورد این زندگی اول از اونها اجازه گرفتم با اونها مشورت کردم حتی روزی که داشتیم می رفتیم محضر که عقد کنیم به پدر و مادرم گفتم اگر فکر می کنید این ازدواج به صلاح من نیست بگید همین جا تمومش می کنم و یه عمر دعاگوتون میشم و در جواب ایشاء الله خوشبختت می کنه شنیدم
اومدن با خودم نبود ولی رفتنم که با خودمه می خوام کاری بکنم که وقتی به پشت سرم نگاه کردم خودم رو تحسین کنم خب هر چیزی هم یه بهایی داره و این بها ارزش پرداخت داره
خوشم اومد که اینجوری با من رک صحبت کردید ممنون میشم بازهم نظراتتون رو به همین رکی بیان کنید
hypocrite
boredom sets into the boring mind
علاقه مندی ها (Bookmarks)