دوش دیدم خود حکیمی تیز هوش * گفتمش گو حکمتی ای باده نوش
گفت با من پیر دانا از صفا: * هر چه خواهی گویمت زین مدعا
گفتمش بر گو تو احوال زنان * :تازحکمت گردد این معنا عیان
گفت آنان بر دو وجهند ای سئول* گویمت گر این سخن آری قبول
عده ای تسلیم حق * چون بندگان عده ای هم بنده ابلیسیان
کن رها ابلیسیان را زین مجال* بشنو از آن عابدان تو شرح حال
عبد حقند آن گروه در سیر حق* لاب وصلند و مشتاق فلق
در سلیمی و طهارت چون ملک* در عروج از خاک تا اوج فلک
حق پرست و در شریعت دین مدار* میگسار باده اوصاف یار
پاک همچون شبنم و چون گل لطیف * همچو گل اندر حجاب خود عفیف
دائما پوشیده چون در در صدف * زین نجابت غرق دریای شعف
همچو گوهر در حجاب از چشم*دون در امان از رهزن و قوم زبون
چون ملک پنهان ز اعیان و نظر* همچو سروی در حجاب از پا و سر
آنکه دین دارد کجا عریان شود* کی بساط محفل دیوان شود
آنکه دارد علم و حلم و عقل و دین

کی شود با خود نماییها قرین
کی برافشاند دو زلف و موی خویش* آنکه دارد رونق از آئین و کیش
کی تن زیبا نماید آشکار * آنکه دارد عقل زیبا در کنار
آنکه در اندیشه دارد صد سخن* کی برون سازد ز جامه جسم و تن
آنکه در جان دارد از خود صد هنر *کی ز زلف و جامه گردد مفتخر
کی شود در کوچه و بازار و شهر

چشم ناپاکان از این زن بهره رو
آنکه دارد روح زیبا چون حریر

کی شود در نام ابلیسان اسیر
زن چو از عرفان و معنا پر شود

در صدف پوشیده همجون در شود
آ نکه باشد از حقارت بهرهور

می کند زین عقده عریان پا و سر
آنکه در خود عز سلطانی برد

کی نشاط زخم چشمان می خرد
ای زن اندر بزم سلطان شو انیس

تا طلا گردی ز اکسیر نفیس
علاقه مندی ها (Bookmarks)