مرسی از الینا و طراوت عزیزم
آره رفتیم خوب بودن همشون رفتارشون عادی بود پدرش مثل همیشه خیلی خوب بود ولی مامانشو خواهرش خیلی منو زیر نظر داشتن
یه لحظه آرش اومد پیشم نشست و باهم از شرکت و کارو اینجور چیزا حرف می زدیم قشنگ سنگینی نگاه خواهرشو احساس می کردم
من یه شلوار برمودا پوشیده بودم مامانش هی می گفت تو این سرما یخ نمی کنی اینو پوشیدی منم گفتم حق با شماست خودمم اومدم بیرو ن سردم شد
خواهرش مرتب تیکه مینداخت ولی من اهمیت نمی دادم خواهرش 35 سالشه و ازدواج نکرده و کلا رو برادراش خیلی حساسه
آرش که از پیشم بلند شد مامانش سریع اومد نشست پیشم شروع کرد از هر دری حرف زدن منم یه جوری برخورد کردم یعنی اینکه خیلی خوشحال شدم
آروم موهامو دست زد گفت خیلی بلند شده چون سشوار کشیده بودم ریخته بودم دورم یکمی هم آرایش کرده بودم
فکر می کنید خواهرش چی گفت ؟؟
گفت چه حوصله ای داری 6 ساعت مو درست کردی ما وقتی می ریم عیادت مریض ساده میریم که به طرف بر نخوره فکر کنه ما شادیم
منم گفتم اتفاقا اینجوری روحیه ی مریض عوض می شه
آرشم گفت مگه با با چه کناهی کرده که همش باید قیافه ی بی روح ببینه بعد دیگه خواهرش ساکت شدو مامانشم نمی دونم چرا یهو رنگ عوض کردو
کلی خوش و بش کرد موقع برگشت تو راه پله ها آرش بهم گفت خیلی خوشگل شده بودی به حرف آرزو اهمیت نده








علاقه مندی ها (Bookmarks)