سلام ساراي عزيز و دوست داشتني ،
همه 14صفحه رو خوندم ،چشام تار شده ،اما ماجراي تو و حسي كه داري منو ياد گذشته خودم انداخت. اون روزا منم مثل تو بودم ، احساساتم ، طرز فكرم، پسري كه اون زمان محبوب من بود اومد خواستگاريم اما خونوادم مخالفت شديد كردن . من خيلي مريض شدم ، افسردگي حاد ،
داروهاي و امپول هاي ارام بخش هم جواب نمي داد، كارم به جايي رسيده بود كه نصف شب از خواب ميپريدم و مثل ديوونه ها به درو ديوار ميكوبيدم ، هرچي جلوي دستم بود رو پرت مي كردم و منو ميبردن بيمارستان و بستريم ميكردن . 2 سال دارومصرف كردم ، كم كم فراموشش كردم ،
و بصورت خيلي سنتي با يكي از اقوام بدون هيچ عشقي ازدواج كردم . دليل ازدواجم با ايشون ايمانش ، شخصيت، تحصيلات ، اخلاق و افتاده حاليش ، خانواده دوستيش ، متانت، و البته اين وسط هيچ
عشقي وجود نداشت . خانواده خيلي موافق اين ازدواج بودن و من باترس از نبود عشق اما با دلگرمي
به صفات مثبت ايشون و تائيد خانواده عقد كردم . باورت نميشه سارا جون اما به خدا قسم از همون
لحظه اي كه به هم محرم شديم تا الان كه 4 سال ميگزره هر لحظه و هر ساعت علاقم بهش بيشترو بيشترو بيشتر ميشه . بعد از خدا ميپرستمش . ولي گاهي كه ياد گذشتم ميفتم از خودم تعجب مي كنم
چون حالا كه بزرگتر و پخته تر شدم ميفهمم كه خدا چقدر منو دوست داشته كه اون زمان نخواست من با عشق نوجوانيم ازدواج كنم ، چون موقعيت بهتري را براي من در نظر داشته.
ساراي عزيز و جوان ،شايد خدا براي تو هم بهتر از اين را ميخواد . هيچ وقت از خدا چيزي رو به زور نخواه، هميشه بگو خدايا اگر صلاح من است به من بده .
تو خيلي جووني . همه احساساتت زيباست ، اما به اين فكر كن كه شايد چيزي كه الان ايده ال توست چند سال ديگه ايده ال تو نباشه . خودت رو به خدا بسپار .
اين كه تو ديگه دختر نيستي خيلي ناراحت كنندست اما تو نبايد به خاطر يه اشتباه ، اشتباهات بزرگتر را انجام بدي ، مطمئن باش كسيكه تو رو واقعآ بخواد شرايط خاص تو رو هم ميپذيره ،ارتباط خودت رو با خدا خيلي زياد كن ، حيف توست عزيزم ، من واقعآ برات ارزوي خوشبختي و عاقبت بخيري ميكنم .
خدا نگهدارت
علاقه مندی ها (Bookmarks)