بچه ها از نظراتتون ممنونم
فرشته خانم، همه مطالبی که نوشته بودین رو خوندم ممنون، اما اون طور که شما هم فکر می کنید نیست، درسته امید اول زندگی پولی نداشت، چون مشغول درس خوندن بود و وضع مالیشون هم خوب بود، مطمئن بود اگه ازدواج هم بکنیم پدرش تا وقتی تحصیلاتش تموم بشه ساپورتش کنه که اینطوری نشد، من هم اون موقع تنهافکرم این بود که به امید برسم، وقتی که امید کار می کرد با موتور در آمدش اونقدر نبود که بتونه قصد موتورش رو بده ، فقط می تونست خرج خودش رو بده، چون میخواست از پدرش مستقل بشه و پدرش فکر نکنه بدون اون نمی تونه زندگی کنه، شاید در آمدش ماهیانه به 60 هزار تومن می رسید! خوب اون موقع هر دو تامون موبایل داشتیم، پولش سر قبض موبایل هم می رفت چون خیلی با هم صحبت می کردیم، آخر سر هم خطش رو تخلیه کردن چون خرجش خیلی بالارفت و نتونست که بپردازه، اون موقع دیگه منم نمی تونستم کمکش بکنم.
در مورد اینکه گفتم وقتی با شادی آشنا شدم تازه فهمیدم زندگی یعنی چی، به خاطر اینه که دیگه از تحقیرها خبری نبود، دیگه مثل یه آدم مفلوک و بیچاره و قابل ترحم بهم نگاه نمی کردن، حتی امید هم روحیه اش خیلی بهتر شد. کار جدیدی هم که امید به انجامش مشغولش شده از کار قبلیش بهتره، اما اونقدر درآمد نداره. معمولا هر چی در میاره اول برج میاره میده به من، منم بیشترش رو پس انداز می کنم، ولی اونقدر نشده که بتونیم یه خونه بخریم. یا پول رهن یه جایی رو بدیم.
امید یه لب تاب داشت و اونو نگه داشته بود، من هم هیچ وقت ازش نخواستم که اونو بفروشه چون خودم برای تولدش براش خریده بودم، سالها پیش که با هم دوست بودیم، برای همین احساس می کنم که خیلی براش ارزش داشت، اما چند ماه پیش اونو توی ماشین جا گذاشت، با هم بودیم، چند تا تاکسی عوض کردیم تا رسیدیم خونه، وقتی رسیدیم دیدیم لب تاب دست امید نیست! بعد از اون احساس عذاب وجدان شدیدی می کرد، تمام خاطرات دوران دوستی مون، توی اون بود، حتی کلی فایل word که منو امید با هم درددل کرده بودیم، به هر حال من هم با خودم قرار گذاشتم ماهی 50 هزار تومن بزارم کنار تا کم کم جمع بشه و یه لب تاب دیگه براش بخرم، چون میخوام خوشحالش کنم.
در مورد پدرم هم هنوز به نتیجه نرسیدم، ما رو دعوت کردن اما بهونه اوردم، حوصله دیدن فامیل رو ندارم، به تنهایی عادت کردم، دیگه دوست ندارم با کسی رفت و آمد داشته باشم.