




با تشکر از همه دوستان
چند موردی که سوال شده بد اینکه من 35 و همسرم 29 سالشه.در مورد دوستانش هم با همه تماس گرفتم و با خواهش و ترغیب و گاهی تهدید ازشون خواستم که دست از سر زندگی من بردارندو ظاهرا تماسی ندارن (که ای کاش اینکارو زود تر کرده بودم )موبایلشو گرفتم و با وکیلش هم که آدم منطقی هست صحبت کردم که ارشادش کنه. متاسفانه از روی سادگی و گاهی هم حس خود برتر بینی و چیز دیگه ای که من بهش میگم ......حس روشنکفکری غلط.....هم از دوستاش حرف شنوی داره و هم فکر میکنه که من الان هر کاری میکنم اشتباه .اگه محبت میکنم میگه داری گولم میزنی اگه جواب توهیناشو نمیدم فکر میکنه که نقشه ای دارم ولی خدا شاهده که فقط میخوام بهش فرصت بدم.فقط از یه چیزی میترسم و تنم میلرزه که نکنه زیر سرش بلند شده باشه و دلبسته کس دیگه ای باشه که اینو نمیتونم تحمل کنم اصلااا .
پیشنهاد مسافرت و مشاوره دادم ولی قبول نمیکنه و موضع میگیره متاسفانه.گفتم رنگ و بوی مذهبی رو تو زندگیش بیشتر کنه از دیروز هم شنیدم که نمازشو شروع کرده .حتی به فامیلش گفتم همه رو هم اون رو مقصر نگید گاهی هم جلوش بگید اینجا من مقصرم ولی به همه چی بدبینه.........ای خداااااااااااا چه کار کنم

بهش هم میگم که من به این زندگی و تو امید دارم .من و بچه ام میخوایم که با تو زندگی کنیم و تو فرصت داری که با این شرایط کنار بیای و من هم به این سادگی دست بردار نیستم.من نیتم خیره دوستان مشاورین و راهنماهای گرامی و امیدوارم به خدا
علاقه مندی ها (Bookmarks)