سلام
من 4-5 ماهه که از کسی که فکر میکردم عاشقشم ولی الان فهمیدم فقط بهش وابسته بودم جدا شدم.رابطه ی ما طوری بود که علاوه بر ملاقاتهای توی دانشگاه و تفریحات وبیرون رفتنای عاشقونه(کافی شاپ و...)روزی 150 تا 200 تا sms به هم میزدیم.صبح تا شب گوشی دسمون بود.واقعا همدیگه رو دوست داشتیم.واسه یه روز دوری یا قاطی کردن خطها که نمی شد به هم sms بزنیم ساعتها گریه می کردیم.
با این حرفا که گوشه ای از داستان عشق یا همون هوس من بود می خواستم به عمق وابستگی پی ببرید.
اما اینا فقط روزای خوش ما بود سختی کار از اونجا شروع شد که ما تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم !این در حالی بود که خونواده ی ما مذهبی و اونا میشه گفت لا مذهب بودند!
پس از کش و قوسهای فراوان و مخالفتهای خونواده ی من من و اون دیدیم چاره ای جز فراموشی هم نداریم.البته واسه رسیدن به این نتیجه کلی گریه و بی تابی کردیم که سهم من تو این گریه ها شاید 10 برابر اون بود.اما چاره ای جز این نداشتم .
اون با حرفاش کلی منو آروم کرد .گفت( تو الکی میگی منو دوست داری چون اگه واقعا منو دوست داشتی منو فراموش میکردی .توبا شرایطی که خونوادت دارند نمیتونی منو خوشبخت کنی و.....)
بعد که من همه ی درا رو به روی خودم بسته دیدم تصمیم گرفتم که از اون پیش خودم بدگویی کنم .به خودم میگفتم(اون دوست نداره بد بخت الکی داری خودتو به پاش میسوزونی .اون اگه دوست داشت به این راحتی ولت نمیکرد و بره دنبال زندگیش و....)
این یه بعد کار بود .از اونجایی که ما مشهدیا هر وقت دلمون میگیره هیچ جا رو بهتر از حرم امام رضا پیدا نمیکنیم به امام رضا متوسل شدم که ایشون مهر اونو تو دلم تقلیل بدهند .
یکی دیگهاز کاراییم که کردم این بود که با رفتن به سر کار به اضافه ی درس خوندن بیش از اندازه الان که حدود 5 ماه از روزی که تصمیم به فراموشیه اون گرفتم میگذره .با اینکه هر روز تو دانشگاه میبینمش کوچک ترین احساسی نسبت بهش ندارم.
ببخشید پر چونگی کردم .گفتم شاید به درد یکی خورد.
با آرزوی موفقیت








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)